داستان حافظه شکسپیر: دو هویت در یک ذهن جا نمیگیرند

«هیچکس نمیتواند در یک آن، تمامیِ کلیّتِ گذشتهاش را بازیابد. چنین موهبتی هرگز حتّا به شکسپیر هم اعطا نشده، و تا جایی که میدانم، به مَنی که وارثِ نصفهنیمهاش بودم، از کم هم کمتر اعطا شده بود. حافظه آدم یک چکیده نیست؛ آشفتهبازاری از امکاناتِ مبهم است.» (بورخس، ۱۲)
این جملهای از داستان کوتاه خورخه لوییس بورخس با عنوان حافظهی شکسپیر است. این داستان کوتاه با ترجمه بابک تبرّایی در کتابهای کوچک انتشارات نیلا به چاپ رسیده است.
داستان حافظه شکسپیر سؤالی را مطرح میکند که شاید در برههای از زندگی هر هنرمند، هنرشناس، متفکر و مهمتر از همه مورخی که زندگیاش را برای تحلیل و شناخت شخصیت بزرگی مانند شکسپیر یا امثال او کرده باشد مشغول کند: اگر میتوانست حافظهی آن شخص را صاحب شود چه؟ آیا در برخورد اولیه باعث شگفت و هیجان او نمیشد؟
برای شخصیت این داستان، هرمان سورگل، نیز زمانی که وانیل ثورپ حافظه شکسپیر را به او پیشنهاد میدهد داستان به همین منوال پیش میرود گرچه که خودِ ثورپ هم به او هشدار میدهد که هدیهی من چیز تشریفاتی نیست
همزاد و حافظهی تسخیرشده در داستان حافظه شکسپیر
«بهگونهای ضدونقیض، هم برای کتابی که میبایست مینوشتم و حالا دیگر هرگز نمیتوانستم، احساس nostalgie داشتم، و هم میترسیدم که مبادا میهمانم، آن شبح، هرگز ترکم نکند.
گوشی را گذاشتم و چون آرزویی، این کلماتِ حاکی از تسلیم را تکرار کردم:
«فقط همان چیزی که هستم باید در من زندگی کند.»» (بورخس، ۱۵)
سؤالی که بورخس در داستان حافظه شکسپیر مطرح میکند اتفاقا میتواند جوابهای مختلفی داشته باشد، اما آن چیزی که بورخس را متفاوت میکند جوابی است که او به این سؤال میدهد. فکرش را بکنید. واقعاً هم عجیب نیست کسانی باشند که بعد از پذیرفتن هویت دیگری، همان را برای خود نگه دارند و کسی که فراموش میشود خودشان باشد. این دوپارگی تا کجا میتواند ادامه پیدا کند.
سورگل هم تا جایی پیش میرود که احساس میکند این خودش است که دارد از بین میرود؛ بگذریم از اینکه چیز زیادی هم از این حافظه دستش را نمیگیرد، جز اینکه میفهمد حواسپرتیای که در زمان شکسپیر به او نسبت میدادند تعمدی بوده تا صحنه از مصنوعی بودن دربیاید، یا اطلاعاتی از این دست.
همزاد بزرگ سورگل زمانی ترسناک میشود که عادتهای معمول او، زبانش و زندگیای که به آن عادت داشته را میگیرد. آنقدر بزرگ میشود که سورگل دلش برای خودش تنگ میشود، میسوزد و هراس از مرگ در او به شکلی که در آغاز داستان شاید اصلاً در ذهنش هم نبوده پدیدار میشود و فقط دنبال راهی میگردد تا از شر این نعمت خلاص شود!
همزاد
اتو رنک، روانکاوی که مفهوم همزاد را در روانکاوی مطرح کرد، آن را اینگونه تعریف میکند:
«برای انسان مدرن، مفهوم ابتدایی روح به معنای دوگانگی (انسان و سایهاش) در غالب همزاد، از یک سو، به او از جاودانه بودنش اطمینان میبخشد و از سوی دیگر، تهدید مرگ را به او اعلام میدارد.» (رنک، ۳۲)
این هیچ عجیب نیست، چون آن چیزی که سورگل تجربه میکند درست مرگ تدریجی خود به دست حافظه شکسپیر است که انگار آنقدری حافظه سورگل را هول داده که هویت اصلیاش حالا در لبهی ذهنش یک دست را به لبهی پرتگاه ذهن گرفته و چیزی نمانده که پرتاب شود.
اینکه شکسپیرِ این داستان را همزاد سورگل بدانیم هم شاید آنقدر عجیب نباشد، چرا که در دیگر آثار بورخس هم با همزاد روبرو میشویم. جدا از آن، یکی از اشخاصی که در داستان از او نام برده میشود ژان پل است؛ نویسنده رمانتیک آلمانیای که به باور بسیاری کسی است که همزاد را وارد ادبیات کرد. در داستان دیگر بورخس با همین تِم، آن دیگری، نیز از یکی از معدود آثاری که میان مکالمه دو شخصیت نامش به میان میآید، همزاد، نوشته داستایوفسکی است. این ارجاعات نمیتوانند عمدی نباشند.
بورخس و حافظه
در نقطهنظر بورخس حافظه همیشه گنگ و مبهم است، در خود از آن جنس ابهامی دارد که با خود وحشت میآورد. داستان کوتاه حافظه شکسپیر من را یاد داستان کوتاه آن دیگری انداخت که در مجموعه داستانهای بورخس با عنوان کتاب شن خوانده بودم. در آن داستان هم شخصیتی داریم که روزی را به یاد میآورد که روی نیمکتی نشسته و با شخصی روبرو میشود که جوانیهای خودش است.
در جایی از داستان آن دیگری، بورخسِ جوان از راوی که بورخسِ کنونی نامگذاریاش میکنم میپرسد که حافظهات چطور است و چگونه است که یادت نیست روزی خودِ جوانت را روی نیمکت دیدی؟ همین موضوع باعث میشود که بورخس کنونی احساس کند که چنان از خودِ جوانی که روبرویش نشسته دور و در عین حال به او نزدیک است که انگار هیچ شباهتی به هم ندارند.
نوایی که سوتزنان حافظه را بیدار میکند
موضوع دیگری که از همان ابتدای داستان نظرم را جلب کرد این بود که بورخس تنها راه نجاتِ حافظه و احتمالا نزدیکترین راه برای رفتن به حافظه دیگری را موسیقی میداند. از اولین نشانههای حلول حافظه شکسپیر در سورگل سوتزدنِ نغمهای است که هرگز قبلاً نشنیده. در داستان آن دیگری هم خودِ جوانِ بورخس ملودیای را سوت میزند که او را به زمانی در جوانیاش برمیگرداند و دوستی که آن زمان داشته و حالا دیگر مرده است.
در داستان حافظه شکسپیر این موضوع بیشتر به چشم میآید؛ بهطوری که بورخس در انتهای داستان میآورد که برای سورگل تنها راهحل برای خلاصی از اینکه تمام راهها به شکسپیر ختم میشوند، موسیقی باخ است.
کلام نهایی درباره داستان حافظه شکسپیر
بورخس در داستان حافظه شکسپیر با روایت داستانی که در عین غریببودن، شخصی و صمیمی است ما را وارد جهانی پر از تناقضاتی که ذهنمان را بازی میدهند میکند. شکسپیر که خودْ آفریننده اشباح و ارواح در هملت و مکبث و طوفان و رؤیای شبنیمهی تابستان است، چون شبحی وارد زندگی هورمان سورگل میشود؛ کسی که خودش شکسپیرشناس است و زندگیاش را پای پژوهش درباره او گذاشته.
این جادوی بورخس است که هر اثری که از او میخوانیم تا مدتها ذهنمان را به خود مشغول میکند و آن را از لذتی غریب سرشار میکند. این داستان هم که با ترجمه و پانویسهای دقیق بابک تبرّایی به چاپ درآمده از این جادو مستثنی نیست.
مطالبی برای مطالعه بیشتر
داستان جنگل در کام آتش: اگر باید مُرد، پس زندگی چه مفهومی دارد؟
داستان در ایستگاه اتوبوس: غباری که چون تیغ، سینه را میشکافد
داستان جنگل در کام آتش: اگر باید مُرد، پس زندگی چه مفهومی دارد؟
منابع
رنک، اتو (۱۳۹۳). همزاد. ترجمه سبا مقدم. تهران: نشر افکار
بورخس، خورخه لوییس (۱۴۰۴). حافظهی شکسپیر. ترجمه بابک تبرّایی. تهران: نیلا
بورخس، خورخه لوییس (۱۳۹۱). کتاب شن. ترجمه مانی صالحی علامه. تهران: نشر کتاب پارسه