شاهنامه, داستان های کهن

خلاصه داستان نبرد رستم و اسفندیار در شاهنامه به زبان ساده

خلاصه داستان نبرد رستم و اسفندیار در شاهنامه

داستان نبرد رستم و اسفندیار یکی از مهم‌ترین و تراژیک‌ترین داستان های شاهنامه است که به شکلی نمادین، تقابل میان وظیفه و اخلاق را به تصویر می کشد. این داستان ماجرای کشمکش دو قهرمان بزرگ در شاهنامه یعنی رستم و اسفندیار و تقابل نسل گذشته و قدیم را روایت می‌کند. در ادامه با ما همراه باشید تا خلاصه داستان نبرد رستم و اسفندیار را با نثری ساده و روان شرح دهیم.

 

آغاز داستان نبرد رستم و اسفندیار

در مقدمه‌ی داستان نبرد رستم و اسفندیار آمده است که اسفندیار، شاهزاده‌ای دلیر و شایسته بود که سال ها منتظر فرصتی می‌گشت تا خود را برای جانشینی پدر و رسیدن به تاج و تخت اثبات کند. اما پدرش گشتاسپ برخلاف وعده‌هایی که به پسرش می‌داد، در ذهنش نقشه های دیگری داشت! گشتاسپ همواره دنبال دست به سر کردن اسفندیار بود و بهانه هایی مختلف برای تخلف از وعده هایش می‌ساخت زیرا او به اسفندیار برای پادشاهی اعتمادی نداشت.

گشتاسب پسرِ لهراسب بود که پس از دوران پادشاهی کیخسرو، بر تخت شاهی نشست. او در زمانی که پدرش همچنان زنده بود، تاج و تخت را تصاحب کرد اما با اینکه سالیان سال از دوران سلطنت او می‌گذشت، حاضر نبود تاج و تختش را به اسفندیار بسپرد. یکی از مواقعی که گشتاسب با دادن وعده‌ی رسیدن به تخت شاهی اسفندیار را به مبارزه می‌فرستند، داستان هفت خوان اسفندیار است. پس از پشت سر گذاشتن داستان هفت خوان اسفندیار، این بار پسر به صراحت از پدرش پرسید: “تو قسم خوردی تا تاج و تخت را به من بسپاری اما آن را از من دریغ می کنی.”

بیشتر بخوانید: مقایسه ی هفت خوان رستم و هفت خوان اسفندیار از شاهنامه

اینفوگرافی از داستان نبرد رستم و اسفندیار

اینفوگرافی از داستان نبرد رستم و اسفندیار

 

گشتاسپ پاسخ داد: ” هنوز یک نفر در این سرزمین هست که در برابر من سر اطاعت فرود نیاورده و نسبت به من کینه در دل دارد. او کسی نیست جز رستم! اگر بتوانی او را به بند کشی و نزد من بیاوری، تاج و تخت ایران را به تو خواهم سپرد.” اسفندیار ابتدا تمایلی به این کار نداشت. او معتقد بود که با رستم، که سالخورده شده و خطری برای کسی ندارد، نباید دشمنی کرد. اما پافشاری گشتاسپ و قولش برای واگذاری تاج و تخت، اسفندیار را وادار به پذیرش ماموریت کرد. اینطور شد که سحرگاه، او با لشکری عظیم به سوی سیستان حرکت کرد.

بیشتر بخوانید:  رستم در شاهنامه کیست؟ داستان زندگی، خانواده و نبردها

 

اسفندیار از رستم می‌خواهد که تسلیم شود

اسفندیار که به زابل نزدیک می‌شد، تصمیم گرفت به جای شروع جنگ، ابتدا پیامی با احترام به رستم بفرستد و او را دعوت به تسلیم کند. او بهمن، فرزند خود را فراخواند و گفت به نزد رستم برو و بگو :” گشتاسپ، شاه ایران، از تو آزرده است و از من خواسته تو را دست‌بسته نزد او ببرم. اگر خود به میل خود به نزد شاه بیایی، سوگند می‌خورم که نگذارم آسیبی به تو برسد.” بهمن سخنان پدرش را شنید و به سوی زابل حرکت کرد.

بیشتر بخوانید: فردوسی و شاهنامه؛ منبع شاهنامه و شیوه کار فردوسی چه بود؟

 

دیدار بهمن و رستم در شاهنامه

در ادامه داستان نبرد رستم و اسفندیار آمده: بهمن پس از عبور از کوهی، رستم را دید که در حال استراحت بود و رخش، اسب افسانه‌ای رستم نیز آزادانه در حال چریدن بود. بهمن که عظمت رستم را دید، در دل به این اندیشید که شاید اسفندیار از پس او برنیاید.

او پیام اسفندیار را به رستم رساند. رستم با شنیدن پیام گفت: “به دیدار اسفندیار خواهم آمد و مشتاقم او را ببینم. اما بهتر است که سر جنگ با من نداشته باشد، زیرا من جنگجویی کارآزموده‌ام.” رستم سپس به سوی هیرمند رفت و آنجا ماند تا بهمن پیام او را به اسفندیار برساند. بهمن بازگشت و سخنان رستم را به اسفندیار گفت. اسفندیار به همراه صد سوار بر اسب به سوی هیرمند حرکت کرد.

بیشتر بخوانید: اسفندیار در شاهنامه کیست؟ زندگی و مرگ پهلوان رویین‌تن شاهنامه

 

دیدار پیش از نبرد رستم و اسفندیار

دو پهلوان در هیرمند ملاقات کردند. رستم با احترام اسفندیار را به خانه خود دعوت کرد، با این حال اسفندیار گفت: “شاه چنین اجازه‌ای به ما نداده است. بهتر است که خودت تسلیم شوی. اگر به فرمان شاه عمل کنی، من تضمین می‌کنم که تو را آزاد کنم و مال فراوان به تو ببخشم. این کار برای رسیدن من به تاج و تخت ضروری است.”

رستم سخنان اسفندیار را به خوبی شنید و متوجه اصل ماجرا شد اما با شرایط اسفندیار موافقت نکرد. اسفندیار که از سرسختی رستم به‌ستوه آمده بود، گفت: « از موبدان شنیده‌ام که وقتی پدرت، زال، با مویی سپید به دنیا آمد، سام دستور داد تا فرزندش را میان کوه ها رها کنند. اما سیمرغ او را نجات داد و پرورش داد. سپس سام به دنبالش رفت و او را بازگرداند. بعد از آن، نیاکان من بودند که زال را به جایگاه کنونی‌اش رساندند و همه چیز را به او دادند.»

برای مطالعه بیشتر درباره داستان زال و سیمرغ، می‌توانید وارد لینک شوید.

اسفندیار - داستان نبرد رستم و اسفندیار

اسفندیار – داستان نبرد رستم و اسفندیار

اگه به تهیه کتاب گزیده هایی از شاهنامه فردوسی علاقه داری میتونی از طریق لینک اقدام کنی

رستم پاسخ داد: «خدا شاهد است که زال مرد بزرگی است و نژاد او از نریمان سرچشمه می‌گیرد. آیا تاکنون آوازه سام را شنیده‌ای؟ او چنان نیرومند بود که فیل‌ها را از پا درمی‌آورد و قامتش تا دریای چین می‌رسید.» اسفندیار گفت: «همه این ها را شنیده‌ام، اما حالا به کارهای من گوش بده. من زمین را از وجود بت‌پرستان پاک کردم. از تبار لهراسپ هستم و مادرم دختر قیصر رومیان است. تو همان کسی هستی که به نیاکان من تعظیم میکردی و اکنون باید تسلیم من شوی.»

رستم با شنیدن کنایه های اسفندیاز گفت: « به جوانی خود مغرور نباش. پدرت با ستمگری تخت و تاج را از پدرش گرفت. کسی که پدرش را چنین خوار می‌کند، به پسرش هم رحم نخواهد کرد. او با فرستادن تو نزد من، در واقع مرگت را می خواهد، نه تاج و تختت را.» اسفندیار که گوش شنیدن حرف های رستم را نداشت گفت: «امروز خوش بگذران، زیرا فردا در میدان نبرد کارت سخت خواهد بود. تو را شکست می‌دهم و دست بسته نزد شاه می‌برم.»

بیشتر بخوانید: خلاصه داستان رستم و اشکبوس؛ نبردی حماسی در دل شاهنامه

 

اولین نبرد رستم و اسفندیار

در ادامه داستان نبرد رستم و اسفندیار آمده که صبحگاه، رستم زره جنگی بر تن کرد و تصمیم گرفت به تنهایی نزد لشکرگاه اسفندیار برود تا شاید با صحبت، او را از جنگ منصرف کند. اما اسفندیار سخنان رستم را نپذیرفت. بدین ترتیب، نبرد میان دو پهلوان آغاز شد. هر دو با تمام توان به یکدیگر حمله کردند، اما هیچ کدام نتوانست بر دیگری چیره شوند.

داستان نبرد رستم و اسفندیار به صورت خلاصه

رستم که بدنش از شدت ضربات پر از زخم شده بود، در شگفت ماند که چرا اسفندیار بدون آسیب باقی مانده است. او با خود اندیشید که اسفندیار رویین‌تن است و هیچ سلاحی به او آسیب نمی‌رساند. در میان نبرد، اسفندیار به رستم گفت: «تسلیم شو! به تو آسیبی نمی‌رسانم و نزد شاه از تو شفاعت خواهم کرد.» اما رستم پاسخ داد: «اکنون زمان این سخن نیست. باید زخم هایم را ببندم و سپس در خدمت تو خواهم بود.» اسفندیار با بی‌اعتمادی گفت: «من از تو نیرنگ بسیار دیده ام، اما امشب را نیز به تو امان می‌دهم.»

بیشتر بخوانید: داستان رستم و سهراب در شاهنامه به زبان ساده

 

کمک سیمرغ به رستم برای غلبه بر اسفندیار

رستم به خیمه بازگشت. زال که همراه او در خیمه بود، با دیدن وضعیت او بسیار ناراحت شد و گفت: «بهتر است از سیمرغ کمک بخواهیم.» سپس به بالای کوه رفت و یکی از پرهایی که سیمرغ به او هدیه داده بود را آتش زد. شب از نیمه گذشته بود که سیمرغ ظاهر شد و گفت: «چه نیازی به من پیدا کرده‌ای؟» زال همه‌ی ماجرای نبرد رستم و اسفندیار را برای سیمرغ بازگو کرد.

در ادامه داستان نبرد رستم و اسفندیار آمده: سیمرغ تمامی زخم‌های رستم را درمان کرد و سپس گفت: «آگاه باش که هرکس خون اسفندیار را بریزد، عزیزترین فرد زندگی‌اش را از دست خواهد داد.» سیمرغ ادامه داد: «من چوبی از درخت گز به تو نشان می‌دهم که تنها وسیله‌ای است که باعث مرگ اسفندیار می‌شود. اما به یاد داشته باش، اگر بار دیگر با او روبرو شدی، تلاش کن با او مدارا کرده و صلح کنی. اگر نپذیرفت، با این تیر به چشم راست او ضربه بزن تا کور شود.»

بیشتر بخوانید: خلاصه داستان رستم و شغاد به نثر روان؛ داستان نیرنگ برادر و مرگ رستم

 

آخرین نبرد رستم و اسفندیار و شکست اسفندیار

صبح روز بعد، رستم و اسفندیار بار دیگر در میدان نبرد به یکدیگر رسیدند. اسفندیار که زخم‌های بهبود یافت‌ ی رستم را دید، متوجه شد که زال به کمک او آمده است. با این حال، باز هم از رستم خواست تسلیم شود و خود را به بند بکشد. رستم که به هیچ عنوان تسلیم را نمی‌پذیرفت، از اسفندیار خواست دست از جنگ بردارد و جان خود را نجات دهد. اما اسفندیار نپذیرفت و نبرد دوباره آغاز شد. این بار رستم کمان خود را کشید و تیرِ  گز را، همان طور که سیمرغ گفته بود، به چشم راست اسفندیار پرتاب کرد. تیر به هدف نشست و اسفندیار بر زمین افتاد.

برخورد تیر به چشم اسفندیار - داستان نبرد رستم و اسفندیار

برخورد تیر به چشم اسفندیار – داستان نبرد رستم و اسفندیار

 

اسفندیار که با مرگ مواجه شده بود، گفت: « این قضای آسمانی است و مرگ سرنوشت همه ماست. اما بدان که تو مرا به شیوه‌ای ناجوانمردانه کشتی.» رستم که اسفندیار را در بستر مرگ دید، با شنیدن این سخن او، گریست و با زاری اعتراف کرد: « هرگز پهلوانی همچون اسفندیار ندیدم و اکنون نیز بخاطر کشتن او بدنام خواهم شد.» اسفندیار با آخرین توان خود به رستم گفت: «مرگ من نزدیک است. به وصیت من عمل کن. بهمن، فرزند مرا تربیت کن. به او فنون جنگ و رزم، گوی و چوگان بیاموز. او شایسته‌ی شاهی است.»

رستم با اندوه فراوان قول داد که به وصیت او عمل کند. اسفندیار این سخنان را گفت و جان سپرد و به این ترتیب بود که داستان نبرد رستم و اسفندیار پایان یافت.

 

سوالات متداول

۱. اسفندیار در شاهنامه که بود؟

اسفندیار پسرِ گشتاسب (شاه ایران) و از نسل لهراسب بود که در نبرد با رستم کشته شد.

۲. اسفندیار در شاهنامه نماد چیست؟

اسفندیار با وجود رویین‌تن بودن، در راهِ رسیدن به تاج و تخت و با نیرنگ پدر به جنگی می رود که بازگشتی ندارد. اسفندیار می تواند نمادی از در دام طمع افتادن انسان باشد.

دیدگاهی در مورد “خلاصه داستان نبرد رستم و اسفندیار در شاهنامه به زبان ساده”

  1. آريا گفت:

    سیمرغ چقدر دانا بوده

    همین

    1. هانیه نصیری گفت:

      خدایی همین رو میتونستی تو دلتم نگه داری

      1. سعید مقدم گفت:

        چیو؟

  2. آریا گفت:

    داستتان رستم و اسفندیار. کنون خوردخوش گوار.

  3. محمد مهدی گفت:

    خیلی جالب بود

  4. خرد بهتر از هرچه ایزد بداد گفت:

    شاهنامه قابل ستایش است و از همه عزیزان خواهشمندم که حتما شاهنامه چاپ امیر بهادر چاپ مسکو شاهنامه کامل رو گیر بیارن مطالعه کنند و ای کاش این کارگردان های فیلمساز ایرانی مطالعه کنند و چنین داستان های زیبایی را به فیلم تبدیل کنن

  5. سعید گفت:

    خیلی طولانی

    1. روحیه خضری گفت:

      خلاصه این داستان اینقدر زیاده فکر کن داستان عصلیش چقدر زیاده

  6. مینو گفت:

    آموزنده از آن جهت که آدمی نباید زیر بار حرف زور و نا روا برود انسان آزاده هرگ، برده کسی نمی شود و اسفندیار هم چوب جاه طلبی و سلطنت خواهی خود را خورد اگر طمع تخت و تاج نداشت این بلا سرش نمی آمد

  7. مریم خوشطینت گفت:

    چه فرهنگ بزرگی، فرزندش را به دشمنش میسپارد چون اورا میستاید

  8. حسین گفت:

    شاهنامه
    بی نظیرترین حماسه دنیا است

  9. حسین محمدمیری گفت:

    ای کاش نویسندگان و فیلم نامه نویسان می‌توانستند این داستان را به صورت فیلم به نمایش بزارن تا به دنیا ثابت بشه قدمت و تمدن ایران چیست
    فکر کنم بیننده سریال رستم و اسفندیار از سریال جومونگ بیشتر باشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 + ده =