بررسی و خلاصه نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا | تحلیل کامل

نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا حول محور یک شایعه شکل می گیرد. مارتین مک دونا در این اثر خود که بخشی از سه گانه لی نین او است مفهومی مثل قضاوت ناتمام و بی اساس مردم نسبت به زندگی همدیگر را نقد می کند. در ادامه برای مطالعه بررسی و خلاصه نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا با ما همراه باشید
معرفی نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا و نویسنده اش
یکی از نمایشنامه نویس های دوره معاصر که محبوبیت زیادی بین منتقدان و دوست داران تئاتر پیدا کرده، مارتین مک دونا، نویسنده ایرلندی-انگلیسی است. آثار او که توسط منتقدان در دسته طنز سیاه و جریان معروف به رئالیسم خشن قرار دارد، با جسارت تمام به خشونت، نقاط تاریک انسانیت و تضادهای روزمره زندگی می پردازد و این موضوعات را بی واسطه به روی صحنه می آورد.
نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا دومین بخش از سه گانه ی مشهور لی نین است که شامل:
- نمایشنامه ملکه زیبای لی نین
- جمجمه ای در کانه مارا
- غرب غم زده
هر سه این نمایشنامه ها در یک روستای خیالی در ایرلند غربی اتفاق می افتد و تصویری تیره اما ترکیب شده با تکه هایی از کمدی در روابط انسانی، سنت های فرسوده و خشونت های پنهان در زندگی روزمره ارائه می دهد. ویژگی شاخص آثار مک دونا این است که به عنوان مخاطب در لحظه ای با صحنه ای پر از خشونت و تلخی رو به رو می شویم و لحظه ای بعد، بی اختیار از شوخ یا بهتر بگوییم “غیرقابل باور بودن موقعیت ها” می خندیم. همین بازی با تضادها باعث شده مک دونا برای تماشاگری که در جهانی پر از تناقضات اخلاقی و اجتماعی زندگی می کند، آشنا و مرتبط باشد
بیشتر بخوانید: نمایشنامه ملکه زیبایی لی نین و یک خوانش پسا استعماری
خلاصه نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا
داستان نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا در روستایی کوچک و خیالی در غرب ایرلند اتفاق می افتد. میک داول، مردی میانسال و شخصیت اصلی نمایش است که به دستور کلیسا هر سال وظیفه دارد قبرهای قدیمی گورستان را خالی کرده و استخوان ها را بیرون آورد تا جا برای مردگان تازه باز شود.
اما زندگی میک تنها به این کار عجیب خلاصه نمی شود. هفت سال پیش همسرش به طرز مشکوکی درگذشته و از آن زمان شایعاتی در روستا پیچیده است که شاید خود او در مرگ زنش نقش داشته. و حالا نوبت به آن رسیده که قبر همسرش را باز کند و استخوان های او را دربیاورد. مری جان، پیرزنی پرحرف و شایعه ساز، مدام این شایعه ها را به تکرار می کند و گذشته ی مبهم میک را در چشم دیگران پررنگ تر می کند.
در کنار این شخصیت ها، دو برادر به نام های توماس و مارتین وارد ماجرا می شوند. توماس، جوانی سر به هوا با شیطنت و لودگی خاص است که به میک در کندن قبرها کمک می کند و از اهالی دیگر روستاست که به شایعه های زندگی میک دامن می زند. برادر دیگر، مارتین، پلیس محلی است که به شدت به میک مظنون است و باور دارد او همسرش را کشته.

اجرای نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا
صحنه های اصلی نمایش در قبرستان یعنی جایی که میک و توماس استخوان ها را یکی پس از دیگری از خاک بیرون می کشند شکل می گیرد. اوج تنش زمانی است که استخوان های همسر میک از دل خاک بیرون آورده می شود. توماس اعتراف می کند در شبی که همسر میک درگذشته، شاهد دعوا و تنش بین آنها بوده. بنظر می رسد میک با شنیدن این حرف کنترلش را از دست داده و توماس را به قتل رسانده اما بعد می بینیم که توماس وارد صحنه می شود و بار دیگر قضاوت یکه درباره میک کردیم اشتباه بوده است.
در آخر، بعد از اینکه میک و توماس استخوان های جمع شده را با چوب خورد کرده اند، میک جمجمه ی همسرش را که از قضا ترکی روی آن وجود دارد، نگه می دارد! این پایان نه گره گشای راز داستان است و نه حقیقت را به مخاطب می گوید، بلکه بار دیگر تضاد اصلی نمایشنامه را به رخ می کشد: جهانی که در آن مرز بین حقیقت و شایعه وجود ندارد.
حرف مردم؛ مرگبارتر از هر جنایت
پس از مرور خلاصه نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا باید به تحلیل این متن بپردازیم. مارتین مک دونا در این اثر، فضای یک روستای کوچک را به صحنه می آورد با جامعه ای محدود با ذهنیت بسته که در اهالی آن همزمان نقش قاضی، هیئت منصفه و مجری حکم را بازی می کند. در چنین فضایی، کافی است شایعه ای بر زبان ها بیفتد تا زندگی کسی مانند میک زیر بار قضاوت اجتماعی خرد شود.
گذشته ی میک، یعنی مرگ مشکوک همسرش، در روستا به داستانی تمام نشدنی بدل شده است. هیچ مدرکی بعد از گذشت سال ها علیه او پیدا نشده و هیچ دادگاهی او را محکوم نکرده، اما «حرف مردم» مثل هنوز هم بر دوشش سنگینی می کند. جامعه ی کوچک این روستا با شایعات، میک را به حاشیه و تنهایی کشانده اند و از حرف و حدیث های مختلف در این مورد، سرگرمی درست کرده اند.
اگر به تهیه نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا علاقه داری، میتونی از همین لینک اقدام کنی
البته به نظر می رسد در این روستا شایعه صرفا یک سرگرمی نیست. وقتی مری جان از قتل احتمالی زن میک حرف می زند، یا وقتی داستان هایی مثل پختن همستر در مایکروویو یا تقلب مری جان در بازی ها بر سر زبان ها می افتد، میتوانیم موتیف به کار رفته برای رساندن مفهوم نویسنده را کشف کنیم. مک دونا، مخاطب را دائم در موقعیتی قرار می دهد که در کنار شخصیت های نمایشنامه دست به قضاوت بزند.
اما در دنیای نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا، کارکرد اصلی این روایت ها نه سرگرمی و نه تحقیر دیگران است. شخصیت ها با این شایعه ها سعی دارند ساختار قدرت جمع بر فرد را حفظ کنند. جامعه ی بسته این روستا با این ابزار، فرد «نامطلوب» را به انزوا می کشد و قدرت خود را حفظ می کند: “اگر من دزدی می کنم حداقل قاتل نیستم!” یا “اگر من ارتباط اجتماعی خوبی ندارم حداقل دزدی نمی کنم!” و به این صورت دیگران را در موقعیتی پایین تر از خود قرار می دهند تا بر او تسلط داشته باشند.
نکته ی درخشان نمایشنامه در این است که مک دونا به ما اجازه ی آرامش نمی دهد. او تا پایان حقیقت را روشن نمی کند: آیا میک واقعاً همسرش را کشته یا نه؟ این تعلیق باعث می شود که خواننده هم مثل مردم روستا، در موقعیت قضاوتی ناتمام باقی بماند. ما هم اسیر همان چیزی می شویم که نمایشنامه نقدش می کند یعنی میل به قضاوت بی پایه و بی پایان.
در نتیجه، نمایشنامه جمجمه ای در کانه مارا را می توان بیانیه ای درباره خشونت نرم در جامعه ی بسته و سنت گرا به حساب آورد که در آن شایعه و حرف مردم نوع نگاه به افراد را تعیین می کند.