رمان جاذبه: روایتِ «بودن»

«(… فقط پذیرشِ واقعیت. واقعیت به خواسته و رؤیای تو تن نمیدهد، تویی که باید به آن تن بدهی. درعوض مثلِ رؤیا گم و ناپیدا نیست، همهجا حضور و تأثیر دارد، مثلِ جاذبهی زمین…)» (امجد، ۷۹)
رمان جاذبه، نوشته حمید امجد که به تازگی در نشر نیلا به چاپ رسیده است، بیش از هر چیز داستانی دربارهی بودن است؛ بودنی که به واسطهی انتخابِ خود و پذیرش بهای آن، در جهانی که کوهی، یکی از شخصیتهای اصلی رمان، مدام احساس میکند او را به درون خود میکشد محقق میشود. موضوع جاذبه امّا فقط این نیست. رمان با سیالیت میان اکنون و گذشته و بهرهگیری از تکنیکهای روایی مثل جابهجا شدن راوی از سوم شخص به اول شخص، که هیچیک قابل اعتماد نیستند، و وارو زدن به این تکنیکها در واقع داستان مردی را تعریف میکند که نیاز دارد بخشی از خود، یعنی کوهی که معلوم نیست واقعی باشد، را قربانی کند تا زندگی کنونیاش با معنا شود؛ یا دقیقتر، امکانِ بودن پیدا کند.
یکی از مشخصههایی که رمان جاذبه را متمایز از هر اثر دیگری میکند، بخشهای نفسگیری است که در آنها خواننده چنان در احساساتِ پر از تنشِ شخصیت مردانی غرق میشود که نیاز پیدا میکند تا لحظهای مکث کند تا بفهمد در حالِ تجربهی چه احساسی است و به واسطهی توصیفاتِ طولانی و بیوقفهی راوی، مدام این مواجهه به تأخیر میافتد و معمولاً همراه و همزمان با راوی است که فرصت پیدا میکند تا از گذشته به زمان حال بازگردد و نفسی تازه کند. این بازگشت چنان دلنشین است که در کمتر اثری چنین تجربهای برای خواننده حاصل میشود.
رد خواندهها و دغدغههای نویسنده
در رمان جاذبه نشانههایی از تجربیات، خواندهها و علاقههای حمید امجد توجه خواننده را جلب میکند. از راوی غیر قابل اعتمادِ ولادیمیر ناباکوف، که امجد سالها به مطالعه و پژوهش روی آثار او پرداخته است تا رد پای آثار قبلی خود نویسنده، و شاید بیش از همه نشانههای همزاد در آن. به خاطر داریم این امجد بود که در گفتوگویی با عنوان «اسطورهی هویّت دوگانه در درامی معاصر» با بهرام بیضایی دربارهی آنچه در فیلم «وقتی همه خوابیم» اتفاق میافتد به این اشاره کرد که «هر روایت و هر شخصیت، سایه، همزاد، بدیل یا سویهی دومی پیدا میکند» و در ادامه میآورد که در «وقتی همه خوابیم»، فیلمِ توی فیلم و جهانِ پشتِ صحنهاش بازتابهایی از یکدیگرند که با همدیگر معنا پیدا میکنند. پس عجیب نیست که این رمان را نیز با در نظر داشتن چنین باوری مورد خوانش قرار دهیم؛ یعنی جهان گذشته و خاطرات مردانی بازتابی از اکنون و وحشت او از گذر زمان و کشیدهشدن به سوی جاذبهی زمین هستند و با یکدیگر معنا پیدا میکنند. امّا تمام این تجربیات و ارجاعات در جای خود، رمان جاذبه را نمیتوان به هیچیک از این موارد محدود کرد؛ چرا که این اثر با وامگرفتن از تجربیات نویسنده به نقطهی جدیدی رسیده که مهر شخصی خودش را پیدا کرده است.
سیالیت زمان یا فریب آن
زمان در جاذبه صرفاً زمان روایت نیست؛ نیرویی است که مردانی از گذشته و کوهی آن را وام میگیرد تا به اکنون و مسألهی مواجهه با مرگ برسد؛ راهی دشوار در جهانی که هیچ اطمینانی به ثبات آن نیست. راوی رمان جاذبه، مردانی، که خاطراتی از پنجاه سال قبل را به خاطر میآورد همانگونه که خواننده را در رمان پا در هوا میگذارد و اجازه نمیدهد که تا انتهای داستان او را مقصر بداند، بازیای خارج از آنچه خواننده، خصوصاً خوانندهی ایرانی، به آن عادت دارد را بازی میکند. غیر قابل اتکا بودنِ این راوی، برعکس راویهای ناباکوفی یا راوی ادگار النپو، این است که او که شخصیت اصلی نیست، یعنی در زندگی خودش نیز کُنشگر اصلی نیست. به همین دلیل زمانی که میخواهد انتخاب کند یا قدمی بردارد، این کار برای او بیش از معمول دشوار مینماید. مردانی کسی نیست که از نقطهای شروع کند و با طی کردن مسیری قهرمانانه به نقطهی دومی از زندگی خود رسیده باشد. او سوار بر زندگیای است که چون زمان، سیال و غیرقابل اتکا است و در موقعیتهایی که ترس بر او چیره میشود انتخاب میکند که سایهوار، عین کسی از بیرون، زندگی را تماشا کند. شاید احساسِ خودِ مردانی که از خاطرههای راوی در همان صفحات ابتدایی کتاب میآید بهترین توصیف برای قهرمانی چون او باشد:
«… یا خاطرهی تختگازرفتنی پُرقیقاج با موتورسیکلتی که خودت نمیراندهای، تَرکِ رانندهای شاید ناشناس نشسته بودهای و از لحظههایی که در سرسامِ سرعتِ مستانه چشم باز میکردی فقط عبورِ تندِ جهان از پیشِ نگاه به یادت میآید در مسیری که نه از قبل میشناختی و نه دوباره گذرت میافتاد، نه انتخابش با تو بود نه مهارِ فرمان یا سرعت یا تکچرخزدنهای بیاحتیاط یا پیچوخمِ راه.» (امجد، ۸)
رمان جاذبه بدون اینکه مصرانه به توصیف دوره یا مکانی که در آن میگذرد بپردازد، تصویری از جهانی است که آن را میشناسیم و هر روز زندگیاش میکنیم؛ شاید همین دلیلی است که زمان و مکانی که رمان در آن میگذرد تا حدی فراموششدنی است. اثر هنری با بازتولید واقعهی از سر گذشته نوعی تسکین برای مخاطب با خود دارد امّا گاهی این بازتولید از یک واقعه، از یک زمان و یک مکان مشخص فراتر میرود. رمان جاذبه نیز ظرفیت مشابهی دارد؛ خصوصاً که با تمهیداتی کار میکند که متعلق به جهان واقعگرا نیستند و تا پایان هم مشخص است که اتکای نویسنده نه به واقعیت است، و نه زمان عینی.

زمان همان جاذبه است
جز غریببودنِ نحوه و جزئیات آشنایی مردانی با کوهی، که بسیار یادآور آثاری است که با همزاد کار میکنند، زمانی طول میکشد تا وارد جهان غریب و رؤیاگون امجد شویم. شاید زمانی که مردانیِ در گذشته، خیره به آینه و موشک کاغذیای که از گیر کنار آن رها میشود و تا راهرو میرود و در خانهی خود احساس غریبی میکند جایی باشد که تازه وارد این جهان میشویم. این همان صحنهای است که بعدتر در خواب یکی از همکلاسیهای مردانی میآید و یکی از کلیدیترین نقطههای داستان است، از آن رو که فاصلهی میان واقعیت و رؤیا را برمیدارد و میتواند بیانگر دلیل نیاز مردانی به وجود کوهی باشد، کوهیای که چنان در ذهن او اهمیت دارد که بعد از اینهمه سال نیاز پیدا کرده تا با به یاد آوردن اعتقاد او به جاذبه و گذر زمان، زمانی که بیشک در اکنونِ مردانی رو به پایان خود میرود، او را بار دیگر به وجود آورد و از بین ببرد.
«خب دربارهی سفرهای آپولو به ماه حرف زده بود، کنجکاوی هم کرده بود که مردانی گزارشِ فرود روی ماه را دیده یا نه، حتّا چیزکی دربارهی پرواز به فضا و ربطش به زمان گفته بود – اینکه اگر از میدانِ جاذبهی زمین خارج بشوی درواقع از زمانی که بر زمینیها میگذرد خارج شدهای؛ یکجورهایی انگار که زمان همان جاذبه است.» (امجد، ۸۳)
سیال میان گذشته، اکنون و آینده
جاذبه، برخلاف آنکه بخش اصلیاش به تعریف خاطرات و گذشتهی مردانی میپردازد، روایت گذشته نیست. داستان راه رسیدن مردانی به اکنون است که اجازهی بودن پیدا کرده؛ با آنکه هنوز میداند که از جاذبهی زمین، یا زمان، یا همان مرگ، فراری نیست. ضرورت تعریف داستان کوهی همین است. آینده هم هیچ بیاهمیت نیست. ما از ابتدا میدانیم که مردانی قرار است که برگردد خانه پیش همسرش، هما، که او را، گرچه با اسم مورد علاقهی کوهی، اما به هر حال صاحب شده است. پس آینده در جریان است و در تعلیقی ابدی باقی میماند، چون مسألهی این رمان نیست اما دلیل بازگویی آن هست.
ویلیام ویلسون، نوشتهی ادگار النپو، یکی از شاخصترین نمونههای آثار ادبی که با همزاد کار میکنند، داستانی است که در بخشهای مختلف رمان مدام به یادم میآمد. در آنجا راوی از ابتدا شخصیتی، همنام خود و درست همسن خود و همشکل خود معرفی میکند که در لحظات حساسی از زندگیاش مدام سر و کلهاش پیدا میشود و همچون وجدانی خاموش در وقتهای خوشگذرانی و دزدی و دغلبازی راوی، او را رسوا میکند.
دلیل آنکه عنوان این متن را روایتِ «بودن» گذاشتم این است که امجد در این رمان، همزاد شخصیت را پروازکنان به بیرون از پنجره میاندازد، با تمام خریّت و سادگی و رهایی و شاید دوستداشتنی بودنش!
اگر در ابتدا عنوان کردم که امجد در این رمان از داستانی دربارهی همزاد یا داستانی با چند راوی نامطمئن فراتر میرود دلیلش این است که او کاری بیش از تمام اینها میکند. او بودن و زندگی در ترس را، گرچه شاید در داستان زشت به نظر برسد، در برابر نبودن قرار میدهد. هزار و یک ارجاع سیاسی و اجتماعی در رمان هست که در جای خود اهمیت دارند، امّا هر چه باشد داستان، تا حد زیادی روایت عشق مردانی به نرگس(هما) است و مردانی هم برندهی این رقابت است و برندهشدن در عشق خود بخش مهمی از انتخاب بودن است. باور روایتهای دو راوی از وجود کوهی چندان ممکن نیست، کوهیای که هیچ رد و عکسی از او نیست و در هیچجای داستان شاهدی، مثلاً هما، به وجود او اعتبار نمیبخشد و حتّی عنوان میشود که تابلوی گل نرگسی هم که مردانی برای هما گرفته در یکی از اسبابکشیها جا مانده.
در چنین خوانشی، مردانی با پرواز دادن رؤیای خود برای نترسیدن از جاذبهی زمین و گذر زمان و در انتها مرگ، دلیل اصلی به وجود آوردن همزاد در تمهیدات ادبی، بار دیگر بودن را انتخاب میکند؛ با تمام تلخیای که با خود دارد. چون شاید به این فکر کنیم که همان نبودن، بهتر از بودن در جهانی باشد که هیچ اعتباری به آن نیست و ممکن است ترکِ موتورِ گذر از آن تنها با یک تکچرخ که به خواستهی خودمان هم نبوده نابود شویم. امّا برگزیدنِ زندگی همیشه سختتر از مرگ است و انتخابِ بودن، با خود مسئولیت، پذیرش و جرئت دستزدن به کارهایی را میآورد که مورد ستایش هیچکس نیستند، از جمله کسی که آن اعمال را انجام میدهد. امّا چاره چیست. شاید در جهانی چنین ناپایدار، عملی قهرمانانهتر از انتخابِ همین بودن، با تمام تلخی و ترسی که با خود دارد، وجود نداشته باشد.