داستان شما

داستان کوتاه چندخطی؛ مجموعه چهارم

داستان کوتاه چندخطی؛ مجموعه چهارم

داستان کوتاه این قابلیت را دارد تا به شکل فشرده اما هدفمند، تجربه‌ ای تأثیرگذار ارائه دهد. همین فشردگی اجازه می‌دهد نویسنده روی یک حادثه، لحظه یا تغییر روانی تمرکز کند و از پراکندگی و فرعی‌ گویی هایی که شاید در رمان بیشتر دیده می شود، اجتناب کند.

سبک‌ هایی مثل رئالیسم در داستان کوتاه نقش برجسته‌ ای دارند چون جزئیات روزمره و قابل درک زندگی را به‌ سرعت و با دقت بازنمایی می کند و خواننده را به شناخت عینی‌تر از دنیا و روابط انسانی نزدیک می‌ کند. به‌علاوه، داستان کوتاه فضایی مناسب برای تجربه‌گرایی فرم و زبان و همچنین آموزش نویسندگی برای تازه کارها فراهم می‌ آورد. نویسنده می‌ تواند در چند خط ساختار، نقطه‌ نظر و تکنیک نوشتن را امتحان کند. بنابراین داستان کوتاه به یکی از شیوه های محبوب داستان نویسی تبدیل شده است.

 

داستان کوتاه مرغابی ها

در یک  آسمان خاکستری پرواز کنان رفتند!

نفهمیدم که نگاهی هم به من کردند یا نه؛ ولی حتی یک بار هم بالای سرم نچرخیدند. انگار دقیقاً می دانستند کجا باید بروند؛ بدون هیچ تعارف و تشکری رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند.

حقیقت این که چون انسان عاطفی و حساسی هستم از این رفتارشان کمی رنجیدم. توقع داشتم این مراسم کمی رمانتیک تر برگزار می شد ولی به هر دلیل نشد!

در یوتیوب دیده بودم که بعضی ها از حیوانات بی پناه نگاهداری می کنند و حیوانات هم اسیر محبت آنها می شوند و یک رابطه رمانتیک شکل می گیرد؛ این نوع فیلم ها را خیلی دوست داشتم و برای همین از بازار پرنده فروشها یک جفت مرغابی زخمی خریدم. ( خدا مرا بخاطر این فکر ببخشد) آن موجودات زیبا بالقوه می توانستند فسنجان شاهانه ای را برایم بسازند اما من نفسم را کنترل کردم و سه ماه تمام مراقب شان بودم تا سلامتی شان را دوباره بدست بیاورند .

امروز آمدم آزادشان کنم و صادقانه بگویم که توقع یک خداحافظی احساسی را نداشتم ولی با این همه گمان نمی کردم اینطور تمام شود؛ آنها در آسمان خاکستری پرواز کنان رفتند و حتی نگاهم نکردند!

 

داستان کوتاه مرغابی ها

داستان کوتاه مرغابی ها

 

داستان کوتاه دعای چوپان

مردی که به درستکاری معروف نبود ، درگذشت. او را در خواب دیدند که درباغی نعیم سکونت دارد و شادمان است.

پرسیدند: گمان نبود که چنین سرانجام نیکی پیدا کنی؛ این به پاداش کدام عمل یافتی؟

گفت: عملی چنین شایسته نداشتم؛ این همه از دعای آن چوپان دارم که بر من نماز کرد!

فرزندانش پرسان پرسان چوپان را در بیابان یافتند؛ ماجرا را گفتند و خواهش کردند آن دعا را به ایشان نیز یاد بدهد .

چوپان گفت:

وقتی بر او نماز می کردم بر خاطرم گذشت،اگر آن مرحوم شبی بر من مهمان می شد گوسفندی ذبح می کردم و چنین و چنان پذیرایی می کردم؛ هر آنچه بر خاطرم گذشته بود را بر زبان راندم و گفتم:  ای کریم! تا تو امشب با مهمانت چه کنی؟!

 

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه چندخطی؛ مجموعه دوم

 

داستان کوتاه بازی و بازیکن

با دقت خاصی چوب های  کبریت را از میان یک کپه بیرون می کشید و مواظب بود بقیه فرونریزند؛ بازی هیجان انگیزی بود و به نظر می آمد همه را جذب کرده باشد؛ البته جز مراد!

همه خانواده جمع شده بودند که موفقیت مراد را جشن بگیرند؛ ولی مراد همه حواسش به مینا بود؛ دختر خاله اش!

همه حواس مینا به چوب کبریت ها بود تا اینکه یکی به طعنه گفت: مراد بجای بازی محو بازیکن شده!

مینا حواسش پرت شد و بازی را خراب کرد؛ به مراد چشم غره رفت و بلند شد و همه چیز خراب شد!

 

داستان کوتاه بازی و بازیکن

داستان کوتاه بازی و بازیکن

 

داستان کوتاه خداحافظی

می دوید و فریاد میزد : فقط میخام بگم خداحافظ!

در آغوش گرفتم و تلاش کردم نگاهش دارم اما به نظر می رسید هنوز میان زمین و آسمان در حال دویدن است.

شوهرم برای ماموریت کاری قرار بود یک هفته به جنوب برود و این اولین بار بود که دخترم از او دور می شد.

برای این که او را آرام کنم دائم می گفتم: بابا برمی گرده ؛ بابا زود برمی گرده!

شوهرم رفت. دخترم هنوز گریه می کرد و بهانه می گرفت- ولی نه به آن شدت – سفت بغلش کردم و بغض ام ترکید؛ به یاد روزی افتادم که پدرم به جبهه می رفت. آن روز من هم بهانه گرفتم و به من هم گفتند : بابا برمی گردد ولی هیچوقت برنگشت!

 

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه چندخطی، مجموعه سوم

 

داستان کوتاه آبنبات عصایی

پیرمرد تمام بعدازظهر را کنار اجاق ایستاد و از همه تجربه اش استفاده کرد که آب نبات عصایی درست کند. رنگ سفید و قرمز مثل دوهمزاد در هم پیچیده و در انتهای کار مثل یک عصا خم شده بودند.

با ذوق خاصی آب نبات را بسته بندی کرد و طوری پنهانش کرد که در نظر اول دیده نشود. قرار بود نوه اش امشب بیاید. ساعت موعود رسید. زنگ خانه را زدند. دخترش را در آیفون تصویری دید و در را برایشان باز کرد. دختر و دامادش وارد شدند و نوه ده ساله اش را آوردند.

با آداب خاص و هیجان انگیزی که حدس زدن بخشی از آن بود ، هدیه را به نوه داد و او هم با هیجان بازش کرد.

– من از این شیرینی ها دوست ندارم!

واکنش نوه مثل آب سردی روی تن همه نشست. پدر و مادرش خواستند چیزی بگویند که پدربزرگ اجازه نداد. به سرعت کیف پولش را بیرون آورد و در حالی که یک اسکناس درشت را نشانش می داد گفت:

– می دانستم آب نبات عصایی دوست نداری؛ منظورم این بود که مثل منِ پیرمرد عصا دست بگیری و با این اسکناس  بروی برای خودت یک چیز خوشمزه بخری!

 

داستان کوتاه آبنبات عصایی

داستان کوتاه آبنبات عصایی

 

داستان کوتاه کوه مشکلات

ماهی گیر خسته و فقیر نمی دانست باید خوشحال باشد یا غمگین. بعد از چند روز ناکامی توانسته بود صید کند؛ اما فقط یک ماهی درون تور بود. همانطور که نفس نفس می زد، ذهنش مثل یک ترازو مشکلات را در یک کفه گذاشت و این ماهی نقره ای نه چندان بزرگ را در کفه دیگر؛ هر طور حساب کرد دید این ماهی نمی تواند کار زیادی انجام بدهد. کوه مشکلات هنوز آنجا ایستاده بود! با آرامش ماهی را از درون تور بیرون آورد و به دریا انداخت.

فریاد زد : ماهی نقره ای! تو نمی توانی مشکلات مرا حل کنی اما من می توانم مشکل تو را حل کنم!

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *