وبلاگ
سه داستان از هزار و یک شب خلاصه شده همراه با تصویرسازی

هزار و یک شب مجموعه ای از حکایت های قدیمی از فرهنگ های مختلف خاورمیانه، ایران، هند و جهان عرب است. این کتاب با روایت اصلی شهرزاد و شهریار آغاز می شود و در قالب قصه گویی شبانه، دنیایی از داستان های فرعی از عشق، ماجراجویی، جادو، سفر و عبرت های اخلاقی را مقابل خواننده قرار می دهد.
داستان های هزار و یک شب در دنیا به شگفت انگیز بودن حکایت ها، شخصیت های فراموش نشدنی و نفوذ آن بر ادبیات و هنر جهان شهرت پیدا کرده به طوری که بسیاری از داستان های آن امروز هم شناخته شده است مثل «علی بابا و چهل دزد»، «علاءالدین» و «سندباد دریانورد»، که از دل همین کتاب بیرون آمده اند و همین باعث شده که هزار و یک شب به یکی از مهم ترین و محبوب ترین آثار ادبیات جهان تبدیل شود.
در ادامه برای مطالعه سه داستان از هزار و یک شب با ما همراه باشید.
داستان خیاط و طبیب و مباشر و نصرانی
شهرزاد گفت: ای پادشاه بزرگ، در روزگاران گذشته در شهر چین خیاطی زندگی می کرد که خوشبخت و خوش روزی بود. او که مردی شاد و اهل خوش گذرانی بود، گاهی با همسرش برای تفریح بیرون می رفت. آنها روزی صبح زود برای تفرج از خانه بیرون رفتند و هنگام غروب در راه بازگشت، گوژپشتی را دیدند که چنان خنده دار بود که خشمگین را می خنداند و غمگین را شاد می کرد.
خیاط و همسرش از دیدن او خوشحال شدند و تصمیم گرفتند او را به خانه شان دعوت کنند تا ساعتی با هم بخندند و خوش باشند. گوژپشت دعوتشان را پذیرفت و همراهشان رفت. در میانه ی غذا، زن خیاط تکه ای بزرگ از گوشت را برداشت و به زور در دهان گوژپشت گذاشت و با دست جلوی دهانش را گرفت و گفت: «این لقمه را بدون جویدن یک باره فرو بده!» بیچاره گوژپشت ناچار لقمه را قورت داد، اما استخوانی در گلویش گیر کرد و همان جا جان داد!

زن خیاط که ترسیده بود به شوهرش گفت: « اگر جسد این جا بماند گرفتار می شویم. بیا او را به گونه ای از خانه بیرون ببریم.» پس او را در چادری پیچیدند و در آغوش گرفتند. زن جلو می رفت و ناله می کرد: «ای فرزند عزیزم، این درد ناگهانی از کجا بر تو رسید؟» و خیاط هم به دنبال او حرکت می کرد. هر کسی آنها را می دید، خیال می کرد کودک بیمارشان را نزد طبیب می برند.
آنها به خانه ی طبیبی یهودی رسیدند. کنیزی در را باز کرد و زن به او گفت: «فرزندمان بیمار است، نیم دینار بگیر و به خواجه ات بده تا بیاید.» سپس در فرصتی، جسد گوژپشت را در دالان خانه ی طبیب گذاشتند و خودشان گریختند.
وقتی طبیب بیرون آمد، پایش به جسد خورد. طبیب دید که مرده است و فکر کرد زیر پای او جان داده. وحشت زده به خانه دوید و با همسرش مشورت کرد. زن گفت: «اگر مردم بفهمند، نسل یهود را بر می اندازند! باید او را شبانه به خانه ی همسایه مسلمانمان که مباشر مطبخ سلطان است بیندازیم تا سگ ها و گربه ها او را بخورند.»
پس جسد را به بام بردند و به خانه ی همسایه انداختند. کمی بعد مباشر با چراغی در دست وارد خانه شد و ناگهان مردی را پشت دیوار دید. گمان کرد دزد است. سنگی به سینه اش زد و جسد نقش زمین شد. مباشر ترسید و گفت: «خدایا! بی دلیل کسی را کشتم!» سپس جسد را به بازار برد و کنار دکه ای گذاشت.
اگر به تهیه کتاب داستان هایی از هزار و یک شب به قلم مریم قیومی علاقه داری، همین حالا از طریق این لینک اقدام کن!
از قضا، نصرانی ای مست از آنجا می گذشت. چون مردی را دید که ایستاده است، با مشت به سینه اش زد، جسد افتاد. نصرانی فریاد زد: «دزد! دزد!» و بر او افتاد و گلویش را فشار داد. در همین حال نگهبان شب رسید و نصرانی را گرفت و نزد والی برد.
صبح شد. والی فرمان داد نصرانی را دار بزنند. هنوز طناب را بر گردنش نینداخته بودند که مباشر آمد و گفت: «او بی گناه است، من گوژپشت را کشته ام.» والی دستور داد مباشر را دار بزنند. همان دم، طبیب یهودی رسید و گفت: «نه! من او را کشته ام!» و ماجرا را شرح داد. اما هنوز کار تمام نشده بود که خیاط فریادزنان رسید و گفت: «او را نکشید، من بودم که باعث مرگش شدم!» و همه ی ماجرا را تعریف کرد. والی شگفت زده ماند. سرانجام همه را نزد پادشاه بردند و قصه را تعریف کردند.
پادشاه با تعجب گفت: «تا امروز داستانی چنین شگفت نشنیده بودم!» در این هنگام مباشر جلو آمد و گفت: «ای پادشاه، اجازه دهید ماجرایی که برای من اتفاق افتاده تعریف کنم که از حکایت گوژپشت شگفت تر است.» و شاه به او اجازه داد…
بیشتر بخوانید: متن قصه های هزار و یک شب قسمت اول| قصه شهرزاد و شهریار
داستان مباشر و مرد بی انگشت
مباشر گفت: ای پادشاه، شبی همراه گروهی از قاریان در مجلسی ختم قرآن داشتیم. وقتی تلاوت پایان یافت، سفره ای پهن کردند و انواع غذاها را برایمان آوردند. در میان آنها ظرفی از زَرباجه (نوعی خوراک) هم بود. یکی از مهمانان کنار سفره ننشست و سوگند خورد که از آن زرباجه نخورد. سپس این بیت را خواند:

اگر از آن پرهیز می کنم شگفت نیست،
آری، گزیده ی مار از ریواس هم می گریزد
ما که از خوردن فارغ شدیم، از او پرسیدیم چرا از آن غذا این قدر بیزاری؟ گفت: «من زرباجه را نمی خورم، مگر آن که دست هایم را چهل بار با اُشنان (گیاه شوینده)، چهل بار با سِدر (برگ شُستشو) و چهل بار هم با صابون بشویم!»
میزبان دستور داد همان لحظه اُشنان، سدر و صابون آوردند. مرد درست همان طور که گفته بود، دست هایش را یک به یک با آنها شست. سپس با ترس و لرز جلو آمد، نشست و خواست دست به سوی غذا دراز کند. دیدیم شست ندارد و با چهار انگشت غذا می خورد. همگی در متعجب شدیم و پرسیدیم: «آیا دستت همین طور آفریده شده یا حادثه ای برایت پیش آمده؟» مرد گفت: «ای برادران! نه تنها شست دست را از دست داده ام، بلکه شست پای هر دو پا و شست دست دیگرم هم همین گونه است.»
بعد دست و پایش را نشان داد. همان بود که گفته بود. تعجب ما بیشتر شد و گفتیم:
«دیگر طاقت صبر نداریم! باید حکایتت را برایمان تعریف کنی. بگو چرا شست هایت بریده شده اند و چرا برای خوردن، دست هایت را صد و بیست بار می شویی؟»
داستان جوان بی انگشت و زَرباجه
آن جوان گفت: بدانید که در زمان هارون الرشید، پدرم تاجری ثروتمند و از بزرگان بغداد بود. بیشتر عمرش را به می گساری و خوش گذرانی گذراند. اما وقتی از دنیا رفت، هیچ ثروتی از او باقی نماند. من پس از خاکسپاری اش، دکان پدر را باز کردم اما چیزی در آن نبود. طلبکاران پدرم یکی پس از دیگری سراغ من آمدند. از آنها مهلت گرفتم و خودم به خرید و فروش پرداختم. با تلاش بسیار، کم کم بدهی ها را پرداخت کردم و دوباره سرمایه ای برای خود جمع کردم.
روزی در دکان نشسته بودم که ناگهان دخترکی زیبارو با لباسی فاخر، بر اسبی باشکوه و همراه چند خادم از بازار گذشت. کمی بعد از اسب پیاده و با یکی از خادمان وارد بازار شد. شنیدم خادم آهسته به او گفت: «ای خاتون، زودتر برگرد! اگر کسی تو را بشناسد جان ما در خطر است.»
اما دختر به دکان من آمد، سلام کرد و نشست. هرگز کسی چنین شیرین سخن ندیده بودم.
دختر لبخند زد و گفت: «ای جوان، پارچه های لطیف داری؟» گفتم: «خاتون من، من فقیرم و چنین متاعی ندارم. صبر کن تا بازرگانان دکان ها را باز کنند، هرچه بخواهی برایت حاضر می کنم.»
آن گاه با هم به گفتگو نشستیم. من شیفته ی او بودم و هوش از سرم رفته بود. وقتی دکان ها باز شد، بلند شدم و هرچه خواست برایش خریدم. قیمتش پنج هزار درهم شد. متاع ها را به خادم سپرد، سوار اسب شد و رفت، بی آنکه نام یا نشانی اش را بگوید. من ماندم و بدهی پنج هزار درهمی که باید می پرداختم.

از عشق او آرام و قرار نداشتم؛ نه می توانستم غذا بخورم، نه بخوابم. تا یک هفته چنین بودم تا آنکه بازرگانان طلبشان را خواستند. در همان هنگام ناگهان همان دختر زیبا دوباره در بازار پیدا شد. پیش من آمد، سلام کرد و همه ی پنج هزار درهم را پرداخت. سپس گفت: «باز هم متاعی می خواهم.» این بار خریدهایش ده هزار درهم شد! باز متاع را گرفت و رفت.
بیشتر بخوانید: داستان های هزار و یک شب حکایت ملک یونان و حکیم رویان
من درمانده شدم؛ با خود گفتم: «این زن حیله گر است. مرا با زیبایی اش فریب داده و با مال مردم نابود می کند.» بیش از یک ماه گذشت و خبری از او نشد. بازرگانان فشار آوردند، ناچار زمین و خانه فروختم. نزدیک بود از غصه جان بدهم که ناگهان بار دیگر ظاهر شد! این بار بیش از قیمت خریدها پول به من بازگرداند و با خوش رویی سخن گفت. پرسید: «همسر داری؟» من بغض کردم و اشک ریختم و راز دلم گفتم. او خندید و رفت.
من از خادم او خواستم تا واسطه شود. خادم لبخند زد و گفت: «او بیشتر از تو به تو دل بسته است. اصلاً نیازی به خرید متاع نداشت، فقط بهانه ای برای دیدار تو ساخته بود.»
چند روز بعد خادم آمد و گفت: «این دختر از پروردگان همسر هارون الرشید است. اجازه گرفته که تو را ببیند و حتی خواسته به عقد تو درآید. اما مادرش به او گفته: تا جوان را نبینم، به تو نمی سپارمش. پس اگر می خواهی به کاخ خلافت بروی باید کسی تو را نبیند، وگرنه کشته می شوی.»
من پذیرفتم و به قصر خلیفه رفتم. هدایا و جواهر بسیار پیشم آوردند. مادرش آمد و گفت: «این دختر نزد ما مانند فرزند است. او را به تو می سپارم.» ده روز در قصر ماندم، سپس قاضی و گواهان حاضر شدند و دختر به عقد من درآمد. اما شبی که او را نزد من آوردند، من از فرط شوق بسیار زَرباجه خورده بودم و فراموش کردم دست هایم را بشویم. وقتی به پیش من آمد، بوی زرباجه به مشامش رسید. ناگهان آشفته شد و گفت: «این مرد دیوانه است! چگونه بدون شستن دست، بر سر سفره آمده؟!» و به کنیزکان فرمان داد مرا بزنند. سپس دستور داد انگشتان دستی که با آن زرباجه خورده بودم را ببرند.
پس دو شست دست ها و دو شست پاهایم را برید. بعد بر زخم ها دارو گذاشت و قول گرفت که هرگز زرباجه نخورم مگر اینکه ۱۲۰ بار دست بشویم. از آن پس مهربان شد و مرا عزیز داشت. حتی پنجاه هزار دینار به من داد تا خانه ای بخرم و با او زندگی کنیم. ای ملک! این است سرگذشت من و دلیل اینکه چرا بی انگشت شدم و چرا دست هایم را پیش از خوردن زرباجه صد و بیست بار می شویم.