وبلاگ
رمان هیاهوی زمان: اضطراب و شورِ رنگباخته

«در روسیهی استالین هیچ آهنگسازی قلمدردهان نمینویسد. از این به بعد فقط دو گونه آهنگساز وجود دارد: ۱.زنده و وحشتزده ۲.مُرده.» (بارنز، ۵۶)
رمان هیاهوی زمان، رمانی هیبریدی- ترکیب داستان و زندگینامه درباره زندگی دمیتیری شوستاکوویچ، آهنگساز مشهور قرن بیستم است که با ترجمه پیمان خاکسار در نشر چشمه به چاپ رسیده است.
«شوستاکوویچ به واسطهی دورانی که درش زندگی میکرد زندگی پُرفراز و نشیبی داشت. انقلاب را دید، دوران استالین و جنگ دوم جهانی و در نهایت دوران خروشچف را.» (خاکسار، ۷)
رمان هیاهوی زمان مثل دیگر رمانهای بارنز درباره زندگی هنرمندان، مثل رمان مشهور «طوطی فلوبر» که درباره رماننویس معروف، گوستاو فلوبر است، داستانی درخشان تعریف میکند و تنها به ثبت واقعیتها بسنده نمیکند. رمان سرشار از موتیفهای دلنشین است که روایت را به قطعهی موسیقی شبیه میکند.
بالا و پایینهای دقیق، تکرارهای بهجا، درآمد و مؤخره همهگی بدون این که به شکل اغراقآمیزی بر آنها تأکید شده باشد در داستان گنجانده شدهاند.
خودکشی تدریجی اجباری
رمان هیاهوی زمان از دورانی بحرانی در زندگی آهنگساز آغاز میکند و با یادآوری خاطرات گذشته در ذهن شوستاکوویچ بخشهای دیگری از زندگی او را دربرمیگیرد. انتخاب نقطه شروع رمان اهمیت دارد.
شوستاکوویچ در انتظارِ دستگیرشدن جلوی آسانسور با اضطراب و بیقراری شب را صبح میکند. این که چرا نویسنده بر خلاف بسیاری از داستانهایی که بر اساس زندگی واقعی شخصیتها نوشته شدهاند تصمیم میگیرد به دوران کودکی و نوجوانی و حتّی روند آهنگسازشدنِ شوستاکوویچ نپردازد، شاید این است که اگر همین دوره مشخص و آن چه بر سر نویسنده میآید اتفاق نمیافتاد، زندگیاش میتوانست متفاوت باشد. حداقل شوستاکوویچی که بارنز تصویر میکند همچین باوری دارد.

جدای از آن، در رمان هیاهوی زمان ضرباهنگ اهمیت دارد و یکباره پریدن میانِ آنچه مسألهی اصلی داستان است خواننده را مسحور روایت میکند.
رمان هیاهوی زمان داستان تلخی را روایت میکند. شاید بتوان گفت در هیچ نقطهای از رمان نیست که نورِ امیدی بر زندگی شوستاکوویچ بتابد؛ یا بهتر آن است که بگوییم اگر هم از نظر خواننده در جایی از رمان میشود امید را به قصه بازگرداند، این اتفاق نمیافتد. دلیلش هم آن است که آهنگسازی به بزرگیِ شوستاکوویچ در هنرش خلاصه میشود و لحظهای که احساس کند هنرش دیگر از آنِ خودش نیست یا آنقدری که باید، به خودش نزدیک نیست تمامِ خوشیهای جهان برایش بیمعنی میشود.
شاید اغراقآمیز به نظر بیاید امّا هیچ چیز در جهان دردناکتر از تکهپارهشدنِ شخصیتِ کسی نیست که اتفاقاً خیلی هم خوب خودش و تمامِ تکههایش را میشناسد و راهی جز این خودکشی تدریجی جلویش نمیبیند.
اگر به تهیه رمان هیاهوی زمان علاقه دارید، می توانید از همینجا اقدام کنید
داستانگویی دقیق
بارنز با مهارت قصهپردازی میکند و خیلی خوب بلد است خواننده را میان احساسات شدید جوری گیر بیاندازد که راهِ فراری نداشته باشد. رمان در آغاز با اضطرابِ شدید شوستاکوویچ آغاز میشود. دمِ درِ آسانسور خانهاش، پشت سر هم سیگار میکشد و تعریف میکند که چقدر با خودش جدل کرده تا به این نتیجه برسد که نگه داشتن سیگار برای بعد از دستگیری، دردِ خاصی را برایش دوا نمیکند و بهتر آن است که در این مدت همهی سیگارهایش را دود کند.
«در وجودش احساساتی شدید حس میکرد که هرگز برای ابرازشان مهارت پیدا نکرده بود. حتا موقع مسابقهی فوتبال هم بهندرت فریاد میکشید و مثل بقیه اختیار از کف نمیداد؛ قانع بود به توضیحی مختصر دربارهی مهارت بازیکن، یا مهارت نداشتنش. یعضی این اخلاق رسمی و خشکش را میگذاشتند به پای لنینگرادی بودنش ولی خودش میدانست که بابت خجالتی و عصبی بودنش است. در ارتباطش با زنها هم وقتی خجالت را کنار گذاشت، بین اشتیاق نامعقول و سرخوردگی فلجکننده در نوسان بود. انگار همیشه روی کوک غلطِ مترونوم بود.» (بارنز، ۲۰)
شخصیتی که با وجود تظاهرِ تحمیلشده، تغییر نمیکند
شوستاکوویچِ رمان علیرغم تشویش و اضطرابی که هرگز رهایش نمیکند، شخصیت درونیاش ثابت میماند. اضطرابی که در وجودش احساس میکند نتیجهی فشاری است که بیدلیل بر سرش خراب میشود. با این حال دست از آن چه که به باورش قرار بوده انجام دهد نمیکشد.
اگر دچار سردرگمی و تشویش میشود به آن دلیل است که راهی جز ماندن در این وضعیت را ندارد، مگر اینکه از جانش بگذرد یا هنرش را به کلی کنار بگذارد که اگر به اندازهی مُردن بد نباشد، بدتر است.
رابطه آزاد را در نوجوانی با همسر کنونیاش تجربه کرده، جلوی مادرش ایستاده و تا انتها هم زیرش نزده است، با آن که بعد از ازدواج از رابطه همسرش با مرد دیگری خبر دارد.
«وقتی هنوز شاگرد کنسرواتوار بود یک مشت همکلاس چپ سعی کرده بودند کاری کنند تا اخراجش کنند و کمکهزینهاش قطع شود. بهجز این، انجمن موسیقیدانان پرولتر شوروی و بقیهی سازمانهای فرهنگی از بدو تأسیسشان از چیزی که او نمایندهاش بود اعلام برائت کرده بودند، یا از چیزی که فکر میکردند نمایندهاش است. میخواستند دست بورژوازی را از گردن هنر بردارند. کارگرها باید آموزش آهنگسازی میدیدند و تمام آثار موسیقیایی را باید فوراً تودهها درک میکردند و ازشان لذت میبردند.» (بارنز، ۳۳)
برچسب منحط از نوجوانی بر او زده میشود و همین تلخیِ آن چه بعدتر بر سرش میآید را دوچندان میکند. چه چیز در برابریای که مورد نظرِ چپهای کمونیست آن دوره هست که باعث میشود هر نبوغ و ذوق هنری در چشمشان مانند خاری باشد، سؤالی است که بعید میدانم بشر هرگز بتواند جوابش که هیچ، اصلاً ارتباطش با تمامِ ایدئولوژی مورد نظرشان را پیدا کند. در تمام دورهها افرادی بودهاند که دلایلی برای نابودی هر آن چه شبیه به خودشان نیست تراشیدهاند. البته با پیشرفت تکنولوژی میتوان گفت این نیاز ابدی بشر برای نابودی همنوعی که به هر نحوی شاید از خودش برتری داشته باشد برطرف شده و نبوغ زیر خروارها خاک دفن شده است.
در آسانسور سراغ شوستاکوویچ نمیآیند ولی کمی بعدتر میآیند. جلسه بازجوییْ تند و صریح تصویر میشود. نویسنده ذهن آهنگساز را در لحظاتی که خیال میکند کارش تمام شده به کلمات در میآورد. از نگرانیاش برای خانوادهاش و موسیقیاش. تصور نابودی تمامِ آن چیزی که خودش را تعریف میکند ذهنش را ویران میکند.
این که چندتا قطعه در ذهن داشته که هنوز نساخته است. فکر اپرایی که ناکامیاش تا پایان عمرش هم آزارش میدهد به سراغش میآید، به سمفونیای فکر میکند که به خیالش شاید میتوانست تأثیری بر آهنگسازان بعد از خودش بگذارد و در نهایت این تصویر:
«گالیا را تصور کرد که در یتیمخانهای در سیبری بزرگ میشود با این فکر که والدینش با بیرحمی ترکش کردهاند؛ بیاینکه از یک نُت موسیقیِ ساختهی پدرش مطلع باشد.» (بارنز، ۵۵)
رمان هیاهوی زمان، خالی از ادعاهای پوچ و ارائه تصویرِ غیرواقعی به خواننده است. حتّی زمانی که خودِ شوستاکوویچ به دوستانش میگوید که «حتا اگر هر دو دستم را هم قطع کنند یک قلم لای دندانم میگیرم و موسیقی مینویسم»، درجا به سخره گرفته میشود؛ از ذهنِ آهنگساز و به قلمِ نویسنده. هنرمند تمام تلخیها و فشارهایی که بر سرش خراب شده است را تحمل نکرده است که به کاریکاتوری با شعارهایی از این دست تبدیل شود و احتمالاً هدف نویسنده هم از تمسخرِ بهجای راوی همین بوده است.
بیشتر بخوانید: نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم: ولشده و آواره و سرگردان!
کلام نهایی
رمان هیاهوی زمان با ارائه تصویری از زندگی مملؤ از اضطراب و خودسانسورگری دیمیتری شوستاکوویچ، که در بیشتر آثار موسیقیاییاش هم وحشت و ترسی شبیه به آنچه خود از سر گذرانده به شنونده منتقل میشود، تلخیای در جان خواننده میاندازد که تا مدّتها اثرش باقی میماند.
مترجم در مقدمه به تعدادی از آثار شوستاکوویچ اشاره کرده که بد نیست خواننده کتاب پیش از شروع رمان به آنها گوش کند. سمفونی شماره پنج و کنسرتوی پیانوی شماره دو در فا ماژور شاید بهترین انتخابها برای انتقال تأثیرِ آنچه در رمان میخوانیم باشند. بالا و پایینهای غریب و برانگیختگیای که خصوصاً در بخش آندانتهی کنسرتوی پیانو به گوش میآید شباهت عجیبی به میزان فشار و غمی که آهنگساز، حداقل به عنوان شخصیت اصلی این رمان تا پایان زندگیاش احساس میکند دارد.
این که پُلزدن میانِ واقعیتِ زندگی دیمیتری شوستاکوویچ، آنچه در آثارش نمود پیدا کرده است، و رمانِ جولین بارنز چهقدر کار درستی است را نمیدانم؛ امّا شاید گوشدادنِ این دو اثر، همزمان با خواندن رمان خالی از لطف نباشد.