ادبیات جهان, نقد و معرفی

نمایشنامه اوندین: روایت عشق انسان‌ترین نیمف دریایی

نمایشنامه اوندین: روایت عشق انسان‌ترین نیمف دریایی

«شاه اوندین‌ها: … او خواهر تمامِ عناصر است امّا در نهایتِ پستی به آن‌ها خیانت می‌کند: او آتش را دوست داشت امّا به‌خاطرِ سینیِ هیزم‌ها یا دستگاهِ آتش‌دم. آب را دوست داشت امّا به‌خاطرِ پارچ و شیرِ آب. باد را دوست داشت امّا به‌خاطرِ ملافه‌هایی که بینِ درختانِ بید آویزان می‌کنند. منشی، اگر داری می‌نویسی این را هم بنویس: این زن انسان‌ترین زن است. چون فقط به‌خاطرِ دلش انسان است.» (ژیرودو، ۱۲۹)

نمایشنامه اوندین نوشته ژان ژیرودو که به‌تازگی در انتشارات نیلا با ترجمه لیلی گلستان تجدید چاپ شده است، روایت عشق شوالیه‌‌ای به نام هانس و اوندین است. اوندین نوعی نیمف دریایی است. نام اوندین اولین بار در نوشته‌های پاراسلوس، پزشک و کیمیاگر دوران رنسانس، به چشم می‌خورد. او در نوشته‌هایش، نام‌هایی به همتایان معنوی عناصر چهارگانه طبیعت اطلاق می‌کند. او بر این باور است که هر یک از چهار عنصر اصلی توسط موجوداتی نامرئی اشغال شده‌اند و آن‌هایی که در آب سکونت دارند را اوندین می‌نامد.

در اساطیر یونان نیز از اوندین‌ها به عنوان نیمف‌های دریایی و خدمتگزاران پوسایدن نام برده می‌شود. رمان پری دریایی کوچولو نوشته هانس کریستین اندرسون که بعدها انیمیشن والت دیزنی از روی آن ساخته شد نیز برگرفته از این اسطوره است. اوندین‌ها موجوداتی بی‌روح و نامیرا هستند که تنها به‌واسطه عشق‌ورزیدن به انسانی میرا، روح پیدا می‌کنند و در نتیجه‌ی آن، میرا هم می‌شوند.

ژان ژیرودو از این روایت اساطیری استفاده می‌کند تا داستان عشق میان اوندین و هانس را در قالب نمایشنامه بر اساس قصه‌ای از فردریک دولاموت فوکه روایت کند. ژیرودو در نمایشنامه اوندین، تصویری انسانی از اوندین ارائه می‌کند و با تغییر بخش‌هایی از داستان اصلی که نوولا(رمان کوتاه)یی افسانه‌ای است، فاصله میان عشق این شخصیت افسانه‌ای و عشق انسانی را کم‌تر ‌کند.

 

خلاصه روایت نمایشنامه اوندین

نمایشنامه اوندین در سه پرده نوشته شده است. پرده اول داستان آشنایی اوندین و هانس را روایت می‌کند. اوندین، دختری پانزده ساله است که در کنار آگوست و اوژنی که او را در کنار آب پیدا کرده‌اند، بزرگ شده است. از همان ابتدای نمایش مشخص می‌شود که اوندین، انسان معمولی‌ای نیست.

رعدوبرق را کنترل می‌کند، باران خیسش نمی‌کند و کارهای خانه را در یک دقیقه انجام می‌دهد. هانس که شوالیه‌ای زیبا و سرگردان است، درِ خانه آگوست و اوژنی ظاهر می‌شود تا در آن‌جا استراحت کند. به آگوست از عشقش به زنی به نام برتا می‌گوید که قرار است با او ازدواج کند. اوندین به محض دیدن هانس عاشق و دلباخته‌اش می‌شود و او هم در انتهای پرده اول تصمیم می‌گیرد که با او ازدواج کند.

اوندین جهان انسان‌ها را دوست دارد و از همان ابتدا با موجودات دریایی دیگر کلنجار می‌رود. این موضوع در انتهای نمایش به اوج خودش می‌رسد. اوندین‌های دیگر، ماهی‌ها، فُک‌ها و دیگر موجودات دریایی میانه‌ی خیلی خوبی با او ندارند و مدام می‌خواهند از جهان انسان‌ها و عشق به هانس دور نگهش دارند. این موضوع تا جایی پیش می‌رود که اوندین با عمویش شرط می‌بندد که اگر روزی هانس به او خیانت کرد، مجازاتش مرگ باشد. از آن‌جا که اوندین هم روحش را از هانس گرفته است، با مردن او اوندین هم به نوعی از بین خواهد رفت و این موضوع در انتهای نمایش به این شکل روایت می‌شود که حافظه‌ی اوندین پاک می‌شود و به دریا بازگردانده می‌شود.

پرده دوم در قصر شاه می‌گذرد. اوندین که از ابتدای نمایش طفلی با رفتار کودکانه‌ معرفی شده است در قصر پادشاه و در مواجهه با برتا، حسادتش به اوج می‌رسد. در این پرده، عموی اوندین در نقش شعبده‌باز، روایت‌های معرکه‌ای را برای تمرین و اجرا در برابر پادشاه به نمایش درمی‌آورد که از زیباترین لحظات نمایشنامه به حساب می‌آیند مثل مواجهه‌ی اوگوست و ویولانتِ چشم‌پولک‌طلایی که در ابتدای نمایش هانس درباره او به اوگوست گفته بود و تنها در عالم خیال و روی صحنه نمایش ممکن می‌شد.

 

اگر به تهیه نمایشنامه اوندین علاقه دارید، می توانید از طریق لینک اقدام به خرید کنید

 

از ابتدای پرده بر اجرای سالامبو در برابر پادشاه اصرار می‌شود؛ شاید از آن رو که پایان نمایشنامه اوندین به پایان رمان سالامبو شبیه است و نوعی پیشگویی آینده اوندین در برابر چشمانش است. سالامبو هم بعد از تماشای شکنجه ماتو و مرگ تدریجی‌اش همزمان با او جان می‌دهد؛ مثل اوندین که در پایانِ نمایش مرگ هانس را تماشا می‌کند و همزمان با مرگ او، روحش را از دست می‌دهد.

در همین پرده، در حالی که اوندین از شنیدن افکار برتا کلافه است، راز پدر و مادرِ واقعیِ برتا را فاش می‌کند و زمان به دست عموی اوندین و با اجازه‌ی پیشخدمت شاه ده‌ سال جلو می‌رود.

«پیشخدمت شاه: … آن‌هایی که باید از عشق می‌مُردند، آن‌قدر طول دادند تا از پیری مُردند و حالا که یک شعبده‌باز در کنارم دارم، به خودم اجازه می‌دهم که چرخشِ زندگی را با سرعتِ بیش‌تری ببینم و آن‌هم نه به‌دلیلِ کنجکاوی، بلکه به‌خاطرِ خودخواهیِ بشری..»(ژیرودو، ۶۱)

پرده سوم، عروسی برتا و هانس که در حال برگزاری است و دادگاه محاکمه اوندین را به نمایش درمی‌آورد. اوندین شش ماه است که غیبش زده است و تنها نجوای او از میان آب‌ها شنیده می‌شود. نجوای این که او با برتام که یکی از کنت‌های قصر است به هانس خیانت کرده. دادگاهِ محاکمه اوندین به دادگاه محاکمه عشق تبدیل می‌شود و در انتهای پرده، هانس که در عشق اوندین غرق شده و هر جمله‌ای را شعر می‌شنود به دست شاه اوندین‌ها، طبق شرطی که گذاشته شده بود، به‌خاطر خیانت به اوندین کشته شده و اوندین به دریا بازگردانده می‌شود.

«شاه اوندین‌ها: … انسان‌ها برای رهایی از روبه‌روشدن با حقیقت، سادگی یا گنج، این‌چنین رفتار می‌کنند. خودِ آدم‌ها نامِ این رفتار را دیوانگی گذاشته‌اند، ناگهان منطقی می‌شوند، از هیچ‌چیز دست‌بردار نیستند، کسی را که دوست ندارند به زنی نمی‌گیرند. منطقِ گیاهان، آب‌ها و خدا را دارند: آن‌ها دیوانه‌اند.» (ژیرودو، ۱۴۴)

 

عشق اوندینی، عشق انسانی در بهترین نوع خود!

«هانس: از ترس؟ قاضی، زود برو و این ترس را با ذرّه‌بینت از نزدیک نگاه کن! او از ترس نمی‌لرزد، از عشق می‌لرزد! بله، چون حالا نوبتِ من است که متهم کنم، پس متهم می‌کنم. منشی، یادداشت کن! قاضی، کلاهت را سرت بگذار! با کلّه‌ی گرم بهتر می‌شود قضاوت کرد. من این زن را متهم می‌کنم که از عشق برای من لرزیده، که غیر از من کسی را برای فکرکردن، برای تغذیه، برای ستایش‌کردن نداشته!» (ژیرودو، ۱۳۱)

در متون بسیاری عشق این‌گونه توصیف می‌شود که وقتی عاشق می‌شویم، خود را فراموش می‌کنیم، با معشوق یکی می‌شویم و انگار او بخشی از ما می‌شود. در نمایشنامه اوندین این موضوع با خورده‌شدن توسط معشوق نمایش داده می‌شود. اوندین ابتدا از دیدن این که هانس می‌خواهد ماهی قزل‌آلا بخورد عصبانی می‌شود و ماهی را از پنجره به بیرون پرتاب می‌کند. ماهی‌ها هم مثل اوندین موجودات دریایی هستند. این موضوع بعدتر گره می‌خورد به دیالوگی که اوندین خطاب به هانس می‌گوید.

 

«اوندین: … نشیمنگاهِ زینِ اسبت می‌شوم. تمامِ اشک‌هایت می‌شوم. هر چه بخواهی می‌شوم… این چیزی که داری می‌خوری، منم… این خود من است…

شوالیه: به‌قدرِ کافی نمک دارد، عالی است…

اوندین: مرا بخور، تمامم کن!» (ژیرودو، ۳۱)

 

جدا از خورده شدن توسط معشوق، کل داستان اسطوره‌ی اوندین و این که تنها به واسطه عشق ورزیدن به انسانی میرا دارای روح می‌شود، با خود جوهره ذاتی عاشق و مجنون‌بودن را می‌آورد.

 

«اوندین: هانس را ترک کنم؟ چرا؟

ایزولوت: چون او برای تو ساخته نشده. چون روحِ کوچکی دارد.

اوندین: من اصلاً روح ندارم. این که بدتر است!» (ژیرودو، ۹۲)

 

اوندین به ایزولت، همسر پادشاه می‌گوید که اوندین‌ها با دیدن هانس، ناگهان کلمه «خیانت» را یاد گرفتند و پیش از دیدن زیبایی او اصلاً این کلمه را نمی‌شناختند.  ایزولوت به اوندین می‌گوید که هانس نسبت به او روح کوچکی دارد و اوندین می‌گوید که او روح کوچکی دارد، امّا من اصلاً روح ندارم.

این از معدود بارها در طول نمایش است که به روایت بیرونی نمایش که به اسطوره اوندین‌ها مربوط است اشاره می‌شود و در حین این اشاره، با خود معنایی فراتر از خودِ داستان می‌آورد. مگر نه این‌ که عاشق هم با دیدن معشوقْ خود را به کلی از یاد می‌برد، انگار که وجودش به او وابسته است و بدون او روحش را از دست خواهد داد!

بیشتر بخوانید: رمان هیاهوی زمان: اضطراب و شورِ رنگباخته

 

اوندین و تلاش او برای انسان‌ ماندن

نمایشنامه اوندین از آن رو خواننده را با خود همراه می‌کند که درباره شخصیتی است که با تمام وجود دلش می‌خواهد انسان باشد و از کارهایی لذت می‌برد که بسیاری از ما، انسان‌ها، لذت نهفته در آن‌ها را از یاد برده‌ایم.

یادم می‌آید که از کودکی هر موقع که صحبت از انیمیشن «پری دریایی کوچولو» می‌شد، همیشه اشاره به یک صحنه‌ی به‌خصوص از داستان در کار بود. صحنه‌ای که پری دریایی با شور و شوق زیاد موهایش را با چنگال شانه می‌زند. شاید اعجاب این صحنه در آن است که موجودی که با زحمت زیاد موفق شده است تا به جهان انسان‌ها راه پیدا کند، لذت نهفته در کوچک‌ترین امر روزمره را به ما یاد‌آوری می‌کند.

درست است که اوندین داستان عاشقانه معرکه‌ای است امّا شخصیت اوندین پیچیده‌تر از یک عاشق و دلباخته معمولی است. در دیالوگی که در ابتدای همین متن آمده است، شاه اوندین‌ها می‌گوید که او خواهر تمام عناصر است امّا به آن‌ها خیانت می‌کند چون آتش را به خاطر سینی هیزم‌ها و دستگاه آتش‌دم دوست دارد و به همین ترتیب دو عنصر اصلی دیگر را به دلایل مشابه.

اوندین مثل شخصیت پری دریاییِ داستان هانس کریستین اندرسون که در برابر پدرش می‌ایستد، کسی است که برای رسیدن به خواسته خود تلاش می‌کند. برای انسان‌بودن در برابر تمام خانواده و موجودات دریایی و اصلاً خودِ عناصر چهارگانه می‌ایستد.

او کسی است که اتفاقاً برعکس آن‌چه امروزه میان خودِ انسان‌ها رواج پیدا کرده است، دلبستگی‌های کوچک دنیا مثل یادگرفتن نحوه پختن خمیر شیرینی، عشق ورزیدن به انسانی میرا، و پرورش مرغ و خرگوش را باارزش‌تر از پرستش و غرق‌شدن در هر عنصر طبیعی دیگری می‌داند و به‌ نظر من، همین شگفتی شخصیت اوست.

راستش این است که نمی‌شود اطمینان داشت که اصلاً در طول این شش ماه ناپدیدشدن، عشق او به هانس است که باعث چنگ انداختن او به فرار از واقعیت و روبه‌روشدن با مرگش می‌شود یا عشق او به زنده‌ ماندن و انسان بودن.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *