وبلاگ
نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم: ولشده و آواره و سرگردان!

مجموعه اول از نمایشنامههای ناتالیا گینزبورگ که در انتشارات نیلا با ترجمه مژگان صبور به چاپ رسیده، شامل دو نمایشنامه «باهات ازدواج کردم که خوشحال شم» و نمایشنامه کوتاه «غاز» است.
بسیاری از شخصیتهای نمایشنامههای گینزبورگ آواره و گمشده هستند؛ امّا بر خلاف آن چه انتظار میرود، نه به آه و ناله میافتند و نه برنامهای برای بهبود وضعیتشان دارند یا خواهند داشت. بیشترشان خود را به نادانی و سادهلوحی میزنند؛ البته این نیست که از جنس شخصیتهای شکسپیری باشند که در وجه پنهانشان، عقل و منطقی نهفته باشد. آدمهای نمایش به بیخیالی میزنند، چون بستر نمایشهای گینزبورگ پذیرای چنین شخصیتهایی است.
احساسی که بعد از خواندن هر نمایشنامه منتقل میشود چیزی شبیه به پوچیِ آکنده به خلاصی است. بعضی، نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم را سبکبارترین نمایشنامه گینزبورگ میدانند و بر این باورند که از معدود نمایشنامههای اوست که در انتهای نمایش همه غمگینتر از شروع نمایش نیستند و در واقع، بیننده با کمدی ناب مواجه است.
باهات ازدواج کردم که خوشحال شم
عنوان نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم در زبان انگلیسی به این صورت است:
«I married you to cheer myself up».
شاید در عنوان انگلیسی این به شوخی گرفتنِ مضامین مهم زندگی، مثل ازدواج، بیشتر به چشم بیاید.
پیترو که شاید بتوان او را شخصیت اصلی نمایش دانست، کسی است که با جولیانا ازدواج کرده که خودش را خوشحال کند؛ این را در دیالوگی خطاب به او میگوید. از همان مکالمههای ابتدایی بحثْ حول این قضیه شروع میشود و تا پایان نمایش هم ادامه پیدا میکند.

همهچیز مضحک است
شاید دلیل آن که در معرفی پیترو به عنوان شخصیت اصلی درنگ کردم این باشد که واقعاً سخت است که یکی از شخصیتهای نمایشنامههای گینزبورگ را شخصیت اصلی معرفی کرد، مگر اولویت نامها در لیست شخصیتها یا میزان دیالوگهای هر شخصیت را معیار قرار دهیم.
در نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم، جولیانا از همان ابتدا خودش را شخصیتی سادهلوح، ضعیف و حرّاف معرفی میکند. پیترو قرار است که به مراسمِ ختمِ یکی از آشنایانش برود و با تنها شدنِ جولیانا در خانه، او خدمتکار را به حرف میگیرد. این که شخصیتی یکباره سفره دلش را برای غریبهای باز کند در دیگر نمایشنامهها گینزبورگ هم سابقه دارد.
جولیانا تمام جریانهای زندگیاش را برای ویتوریا، خدمتکار خانه، تعریف میکند. از زمان آمدنش به رُم، کارکردن در لوازم تحریری، آشناییاش با مردِ زنداری به اسم مانولو، بارداریاش و بعد رفاقتش با همسرِ مرد، توپاتزیا، و در ادامه آشناییاش با پیترو در پارتیای که توپاتزیا او را به آنجا برده بوده همه با جزئیاتی آکنده به طنز نقل میشوند.
بیشتر بخوانید: داستان در ایستگاه اتوبوس: غباری که چون تیغ، سینه را میشکافد
دربهدریای که آنقدرها هم دردناک نیست.
«جولیانا: نه، همیشه میگفت نمیتونه دوستم داشته باشه. همیشه از زنش توپاتزیا حرف میزد – که چهقدر باهوش بوده، چهقدر قشنگ بوده، چهقدر متشخّص بوده، امّا من اصلاً تشخّص ندارم… خُب منَم از این ماجرا غصه میخوردم. قبلِ اون هیچوقت تو زندگیم غصهدار نبودم… تمام روز یا تو رختِخواب بودم یا مینشستم رو قالیچه، گربه رو نوازش میکردم و میرفتم تو فکر. یاد گرفته بودم فکر کنم، اصلاً یه آدم دیگه شده بودم!» (گینزبورگ، ۲۵)
جولیانا ابتدا که به رُم میآید، پیشِ دوستش النا میماند و بعد از این که با مانولو آشنا میشود در خانه او مستقر میشود. خانواده خوشبخت و در تعریف عمومی، عادی، دورترین حالتی است که میشود برای نمایشنامههای گینزبورگ متصوّر بود؛ چه درباره خانواده کنونیِ اشخاص نمایش باشد و چه درباره گذشتهشان یا اشخاص فرعی که وارد نمایش میشوند.
بسیاری از شخصیتهای آثار نمایشی گینزبورگ بیوه و مطلقهاند یا اصلاً ازدواج کردهاند و بدون طلاق جدا شدهاند (مثل مانولو) یا در کودکی یتیم بودهاند. نقلقول بالا از جولیانا که خطاب به ویتوریا است درباره دورهای از زندگی جولیاناست که در خانه مانولو مستقر بود و آنطور که بعدتر میفهمیم مانولو نه تنها جولیانا که قبل از او، همسر قبلیاش، توپاتزیا، را هم شدیداً تحقیر میکرده است.
پرده اول با دعوا و کلنجار پیترو و جولیانا سَرِ حمّامرفتنِ جولیانا به پایان میرسد.
تمامِ پرده دوم نمایشنامه گینزبورگ به بحث و جدلِ شیرینی میگذرد که میان جولیانا و پیترو برقرار است. پیترو در مراسمِ ختم، مادرش را که با ازدواجش مخالف است راضی کرده که فردا به خانهشان بیاید. بعد از پرده اول که جزئیات زندگی جولیانا برایمان باز شده است، مکالمه او با پیترو در این پرده طنز معرکهای دارد که چون هدفش دادن اطلاعات نیست، گینزبورگ آزادانه با کلمات بازی میکند و موتیفهای دلنشینی در غالب شوخیهای تکرارشونده میسازد که تا پایان نمایش هم مدام به آنها برمیگردد.
تعلیقی در کار نیست.
«پیترو: هیچوقت دلم به حالِت نسوخت – هیچوقت، حتّا یه لحظه.
جولیانا: اصلاً؟
پیترو: ابداً.
جولیانا: آخه چرا؟ اونشبَم که گریه کردم و داستانِ زندگیمو برات گفتم دلت به حالم نسوخت؟
پیترو: نه.
جولیانا: مگه میشه؟ من تنها بودم. بیپول. بیکار. تا خرخره تو گرفتاری. حتّا سقطِجنینکرده. ولشده و آواره و سرگردون! بازَم دلت به حالم نسوخت؟
پیترو: نه.» (گینزبورگ، ۵۱)
نمایشنامههای گینزبورگ از جنس معمایی نیستند. رازی در کار نیست که قرار باشد از آن پرده برداشته شود. البته که بازی نمایشی کوچکی همیشه لابهلای دیالوگها در برقرار است؛ مثل این که جولیانا خیال میکند کسی که زمانی در لوازم تحریری جوهر را رویش خالی کرده، مادرِ پیترو است یا این که کسی را که پیترو ابتدای نمایش به مراسمِ ختمش میرود میشناخته. امّا همین بازیهای کوچک هم معمولاً به واقعیت گره نمیخورند.
اعمال و افکار شخصیتها نمایان است امّا عنصری که به نمایشنامه جان میبخشد بازی کلامی منحصر به هر شخصیت است. به نمایش در آوردن ارتباطات انسانی بر روی پرده، جوری که باورپذیر باشد و با خود نوعی احساس خلاصی برای بینندهی خسته از زندگی هرروزه بیاورد معمولاً در کمدیهایی از همین جنس که روایتگر زندگی شخصیتهایی با ارتباطات شکستخورده هستند تحقق میپذیرد، مثل نمایشنامههای نیل سایمون که حول ارتباطات زناشویی شکل گرفتهاند مثلِ مجموعههایی که در هتل یا سوئیت میگذرند.
اگر به تهیه نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم علاقه دارید، می توانید از همین لینک اقدام کنید
پرده سوم در مهمانیای که قرار است مادر پیترو به دیدنشان بیاید میگذرد. این پرده نهایی اوج سبکباری نمایش را نشان میدهد، شاید از آن رو که ابتدا با دیر رسیدن ویتوریا که شب قبل را پیشِ صاحبکار قبلیاش مانده مواجه میشویم و بعد با خواهرِ خوشبین به همهچیزِ پیترو و مادرش که شاید انتظار میرفت بدخلقوخوتر از این حرفها باشد؛ هرچند که در پرده قبل، حرفِ تنهایی و بیچارگیاش به میان آمده است.
شباهتِ میان مادر جولیانا و پیترو و تنهایی و بیچارگیشان، که از پرده قبل بحثش آغاز شده، تبدیل به موتیفی میشود که نخ ارتباطی میسازد بین پیترو و جولیانا که همدیگر را آنقدر نمیشناسند و درجا بعد از دیدنِ یکدیگر در پارتی ازدواج کردهاند و از ابتدای نمایش در پی جوابِ این سؤالند که اصلاً چرا عروسی کردهاند.
این ارتباطِ آمیخته به طنزی که در پایان به اوج میرسد چنان دلنشین است که خواننده را به خنده میاندازد. خوانندهای که هر روز لحظاتی نزدیک به آنچه در این نمایش میبیند را در زندگیاش تجربه میکند امّا شاید بلد نیست اینطور تمامِ این تلخیها را به مسخره بگیرد.
کلام پایانی
نمایشنامه باهات ازدواج کردم که خوشحال شم، کمدی معرکهای از شخصیتهایی به قولِ جولیانا ولشده و رهاشده است که در تلخیهای مواجهه با خانوادهی نهچندان فوقالعادهشان به نقطه نسبتاً امنی رسیدهاند که البته اصلاً از جنس خانوادهای معمولی و در آرامش نیست، امّا تکتکِ لحظههایش به شوخی و مسخره میگذرد چون هیچچیزی را آنقدر جدی نمیگیرد.
زبان شخصیتها به طنزی اغراقشده آکنده است که مسائل اساسی را بیاهمیت نشان میدهد و عناصر دیگری را پُررنگ میکند؛ مثل اسمِ شخصیتی که در ابتدا پیترو به مراسم ختمش میرود یا شوخیهایی که از گذشته راهشان را به دیالوگها باز میکنند.
زبان نمایش، نیاز به داستانی پُرتنش و تعلیق را از بین میبرد و باعث میشود با نمایشنامهای متفاوت روبهرو باشیم که در عین آن که ساده به نظر میآید، بخشهایی از آن هرگز از ذهنمان نمیرود چون بسیار نزدیک به زندگی هستند که هر روز از سر میگذرانیم امّا یادمان میرود که میشود آنقدرها هم جدیاش نگرفت.