داستان شما

داستان کوتاه چندخطی؛ مجموعه سوم

داستان کوتاه چندخطی؛ مجموعه سوم

داستان کوتاه یکی از مهم‌ ترین شکل های ادبیات مدرن است که با کوتاه گویی و تمرکز بر یک موقعیت، شخصیت یا حادثه، تلاش می‌ کند تصویری واضح اما تأثیرگذار از جهان ارائه دهد. ویژگی اصلی داستان کوتاه، حجم کم آن، محدود بودن زمان و مکان و تمرکز بر یک خط داستانی است که معمولا پایانی قابل تامل دارد. اهمیت داستان کوتاه در این است که با کمترین کلمات و در کوتاه‌ ترین زمان، تجربه‌ای عمیق از زندگی و احساسات را به مخاطب منتقل می‌ کند و به همین دلیل به یکی از شیوه های محبوب ادبی است. در ادامه برای مطالعه چند داستان کوتاه چندخطی با ما همراه باشید.

 

داستان کوتاه توپ ارزشمند

کفنش را به دست گرفت و به سمت قبرستان به راه افتاد. لبخند به لب داشت. دیگر نه بی توجهی رهگذرها، نه صدای زنگدار گوینده رادیو و نه داد و هوار مردم در خیابان، هیچ کدام آزارش نمی داد. زمانش سر رسیده بود. زمانی که از مدت ها قبل برای آن آماده بود.

رو به روی ورودی قبرستان ایستاد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید که از سر آسودگی خیال بود. انگار تمام بار دنیا را به یکباره از شانه هایش برداشته اند. کفنش را در بغل جا به جا کرد :« دیگه چیزی نمونده…»  قدم اول را به سمت قبرستان برداشت که صدایی آرام، ریز و ضعیف از پشت سر شنید :«آقا؟» دختربچه ای با پیرهن قرمز و دستانی که از پشت سر به هم قفلشان کرده بود، درحالی که قیافه ای مسخره و غمزده داشت صدایش می زد:« توپم بالای اون درخته، میشه کمکم کنید؟» در فکر اینکه دل بستن به یک توپ بازی کاری احمقانه است، قدم دیگری به سمت قبرستان برداشت:« امروز، روز مهمیه دخترجون. روز مرگ منه. باید برم.»

دخترک گوشه ی کفن را از دست مرد کشید:« اما مرگ نمیتونه یکم دیگه صبر کنه؟»

مرد ایستاد. پس از مدت ها به چیزی غیر از مرگ فکر کرد: توپ ارزشمند دختر!

 

داستان کوتاه توپ ارزشمند

داستان کوتاه توپ ارزشمند

 

داستان کوتاه رقص با مورچه ها

از جایی که من می دیدمش به نظر می آمد دارد می رقصد! این عادی نیست که کسی وسط پیاده رو برقصد؛ برای همین وقتی نزدیک شد به طعنه گفتم :

امیدوارم همیشه شاد باشی! دیدمت که داشتی می رقصیدی! هرچند ناشیانه بود ولی همین که دل و دماغش را داری وسط پیاده رو برقصی ، خودش جای امیدواریه!

با تعجب اول به من نگاه کرد و بعد به جایی که اشاره کرده بودم؛ شرمناک لبخندی زد و گفت:

حواسم نبود؛ داشتم می آمدم که دیدم وسط یک گله مورچه گیر کرده ام؛ می خواستم لگدشان نکنم برای همین با توک پا از میانشان رد شدم؛ فکر می کنم سوتفاهم پیش آمده!

خجالت کشیدم و بسرعت گفتم : ببخشید؛ اشتباه شد!

 

داستان کوتاه رقص با مورچه ها

داستان کوتاه رقص با مورچه ها

 

داستان کوتاه روباه بچه

این داستان کوتاه و پرمغز هم از روضه هشتم کتاب بهارستان جامی، باب حیوانات، آورده شده:

روباه بچه ای با مادر خود گفت: مرا حیله ای بیاموز که چون به کشاکش سگ در مانم خود را برهانم.

گفت: آن (را ) حیله فراوان است اما بهترین همه آن است که در خانه خود بنشینی، نه او تو را بیند و نه تو او را بینی.

 

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه چندخطی، مجموعه اول

 

داستان کوتاه ورد فرشته

وقتی چشمهایش را باز کرد لبخند شیرینی روی لبهایش بود.

گفتم: خیر باشد! معلوم است خواب خوبی می دیدی که اینطور می خندی.

کش و قوسی به خودش داد و گفت: آره! خواب خوبی بود؛ بهترین خواب!

خواب یک دریاچه کوچک را دیدم که خیلی زیبا بود. صدایی به من گفت: آب حیات که شنیده ای همین است!  اگر یک جرعه از این آب بخوری جوان می شوی و اگر در آن آبتنی کنی در برابر همه غم ها روئین تن می شوی.

پرسیدم : چطور شد که این آب چنین خاصیتی پیدا کرد؟

مرا به سرچشمه بردند؛ آنجا فرشته زیبایی نشسته بود که وردی را مدام تکرار می کرد و به آب می دمید؛

می گفت: امیدوار باش، امید!

 

داستان کوتاه ورد فرشته

داستان کوتاه ورد فرشته

 

گاهی یک قطره خون زندگی می بخشد؛

یک قطره عطر، حس گلستان؛

یک قطره باران، آنسوی ابرها؛

یک قطره شورآبه، اقیانوس های بی انتها را !

اما فقط یک قطره اشک می تواند تو را به قلب کسی که می خواهی برساند!

 

بیشتر بخوانید: داستان کوتاه چند خطی؛ مجموعه دوم

 

داستان کوتاه دلخوشی

-این درخت اینجا نبود!

-اینو خودم کاشتم؛ حدود بیست سال داره؛ از جای دیگه منتقلش کردم اینجا!

-معلوم شد آدم اهل دلی هستی!

-هر کسی دلش به چیزی خوشه، من هم دلخوشیم به اینجور چیزهاست.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *