ادبیات جهان

واقع‌گرایی، تاریخ نگاری و بیش از آن: درباره رمان سرخ و سیاه

معرفی و تحلیل رمان سرخ و سیاه

ماری هنری بیل معروف به استاندال از مهم‌ترین نویسنده‌های سبک واقع‌گرایانه نیمه اول قرن نوزدهم در ادبیات فرانسه است که بیش‌تر به واسطه رمان سرخ و سیاه و صومعه پارم مشهور است. رمان سرخ و سیاه تاکنون بارها ترجمه شده است و اکنون دو ترجمه از آن در بازار موجود است. ترجمه مهدی سحابی از نشر مرکز نسخه‌ای است که در این‌جا درباره‌اش صحبت می‌شود. ترجمه دیگر از مهدی توکل در انتشارات نیلوفر است.

 

در مقدمه این نسخه آمده است

«استاندال در چند مورد درباره واژه سرخ و سیاه در عنوان کتاب خود توضیح داده، آن‌ها را نماینده دودلی‌های ژولین سورل، قهرمان داستان، در یافتن الگویی برای جاه‌طلبی خود معرفی کرده است. سرخ، به نشانه رنگ غالب در اونیفرم نظامیان زمان داستان، نماد ارتش و سیاه، به نشانه رنگ ردای کشیش‌ها، نماد کلیساست.» (سحابی، ۱۵)

شاید بتوان خلاصه داستان را هم به همین سادگی تعریف کرد، اما سرخ و سیاه تنها در همین خلاصه نمی‌شود. بخش زیادی از مقدمه در پیِ جواب این سوال می‌رود که آیا سرخ و سیاه رمانی تاریخی و واقع‌گرایانه محسوب می‌شود یا نه. توضیحِ استاندال این است:

«نکته‌ای خواننده را شگفت‌زده خواهد کرد. همه آنچه در این کتاب آمده واقعاً اتفاق افتاده.» (مقاله برای نشریه آنتولوجیا، فلورانس)

 

در ادامه امّا این نکته را متذکر می‌شود که دخالت‌های نویسنده در داستان و ابراز احساساتش نسبت به شخصیت‌ها و موقعیت‌ها دلیلی است که رمان بیش از تنها یک تاریخ‌نگاری باشد؛ شاید همان جملاتی که گاهی به صادر کردن بیانیه شباهت پیدا می‌کنند و گاهی به دفاع از شخصیت‌ها می‌پردازند و گاهی طنزی می‌پرانند.

پیش از سرخ و سیاه، درباره عشق از استاندال را خوانده بودم و شیفته ریزبینی‌های نویسنده در شناختش از معشوقِ فرضی (یا واقعی) خود شدم. اگر بگوییم تنها نویسنده‌ی مردی که زن‌ها را می‌شناسد و بدون این که بخواهد تغییرشان دهد دوستشان دارد استاندال است، خیلی هم بی‌راه نگفته‌ایم. برای آشنا شدن با شخصیت‌های رمانِ نویسنده‌ای که با چنین جزئیاتی از عشق حرف می‌زند هیجان‌زده بودم و از زمان ورودِ مادام دو رنال به رمان هیجانم کور نشد که هیچ، چندین برابر شد.

 

اگه به تهیه رمان سرخ و سیاه علاقه داری، میتونی از طریق همین لینک اقدام کنی

 

خلاصه رمان سرخ و سیاه

رمان سرخ و سیاه داستان سال‌هایی از زندگی جوان باهوش و خوش قیافه شهرستانی به نام ژولین سورل است که برای کسبِ ثروت و مقام می‌خواهد کشیش شود. ژولین شخصیت پیچیده‌ای ندارد امّا چنان صلابتی در گرفتن تصمیماتش دارد که لایقِ قهرمان بودن است. ناپلئون را مخفیانه دوست دارد و دلش می‌خواست در دوره زمانه‌ی او سربازش می‌شد اما برای کسب رفاهی که همیشه دلش می‌خواست داشته باشد در قرن نوزدهمی که سراسر رمانْ نویسنده به شکلی از آن می‌نالد، بهترین راه را کشیش شدن دیده است.

 

ژولینِ فقیر که هر روز از پدرش هزار سرکوفت می‌شنود و باور دارد که هر دو متقابلاً از هم متنفرند، در طول زندگی کوتاهش فرصت‌هایی نصیبش می‌شود که خواننده هر بار از این همه لیاقت یا شانس او شگفت‌زده می‌شود. در اولین موقعیتی که برایش پیش می‌آید، معلمِ فرزندانِ خانواده دو رنال می‌شود. در آن‌جا عشقی را با مادام دو رنال تجربه می‌کند که خیلی شباهتی به داستان‌های خیانتی که در رمان‌های مطرح‌تر می‌شناسیم ندارد.

 

ترجمه مهدی سحابی از رمان سرخ و سیاه

ترجمه مهدی سحابی از رمان سرخ و سیاه

 

در ادامه، ژولین مجبور به ترک مادام دو رنال می‌شود. به مدرسه می‌رود تا کشیش شود. صبورانه سختی‌های این دوران را پشت سر می‌گذارد. در ادامه به کمک کشیش پیرار و آشنایی اتفاقی‌اش با مارکی دو لامول، کاری دفتری که نامه‌نگاری و کارهایی از قبیلِ آن را شامل می‌شود در خانه دو لامول در پاریس می‌گیرد. در آن‌جا عشقی را با ماتیلد، دختر مارکی دو لامول، تجربه می‌کند که این عشق شاید از پررنگ‌ترین بخش‌های رمان است.

رویدادهای دیگری جز عشق و عاشقیِ ژولین نیز بخش‌های زیادی از رمان را در برمی‌گیرند. مثل مواجهه‌های ژولین با آدم‌های گوناگون در مقاطع مختلف زندگی‌اش. آشنایی کوتاهش با دختری در کافه‌ای هنگامِ ورودش به پاریس، دوئلش با مردی که خدمتکار خانه مارکی دو لامول است، ابرازِ علاقه زورکی‌اش به خانم مارشال که حسادت ماتیلد را تحریک کند و شرکتش در جلسه‌ی مخفیانه اشرافیانی که در تلاش برای نجاتِ دوک و خودشان هستند.

استادال این جلسه را بدون خشکی و گنده‌گویی‌های این گونه داستان‌ها تصویر می‌کند، چون کل جلسه آغشته به عشق ژولین به مادموازل دو لا مول است که ذهن او را رها نمی‌کند.

 

چرا همه شخصیت‌ها همیشه خوب نباشند!

در ادبیات امروز علاقه شدیدی به شخصیت‌های منفی، مسأله‌دار و عجیب و غریب به چشم می‌خورد. درست است که پیچیدگی این شخصیت‌ها جذابیتی به روایت می‌افزاید که هر مخاطبی را در نگاه اول مجذوب خود می‌کند امّا دو سوال این‌جا مطرح می‌شود. یکی این که چقدر تمام این پیچیدگی‌ها برای مخاطب ملموسند و دیگری این که اصلاً چند درصد از این داستان‌ها موفق می‌شوند شخصیتی که احتمالاً در زندگی خود مواجهه دورتری با خود یا شبیه بِهش داشته‌اند را به خوبی به تصویر بکشند.

 

در مقدمه آمده است:

«نویسنده با شخصیت‌هایش رابطه‌ای عمیقاً احساساتی و اغلب مهرآمیز دارد و این رابطه را خیلی زود به خواننده القا می‌کند. در نهایت، حتی درباره شخصیت‌های «بد» و «منفی» سرخ و سیاه هم می‌توان گفت که موضع او هرگز به سردی و بی‌علاقگی نمی‌گراید.» (سحابی،۱۳)

شخصیت‌های استاندال یک‌بعدی نیستند، در واقع خیلی اوقات هم اشتباه می‌کنند یا کاری خلاف آن ‌چه درست یا خوب تلقی می‌شود انجام می‌دهند امّا نویسنده انتخاب می‌کند که خوبیِ آن‌ها را ببیند. موضعش در برابرِ شخصیت‌هایی که می‌آفریند مهربانانه است. با آن که بدونِ ترس قضاوت می‌کند، خیلی به ندرت در لحنش خشم یا تحقیر به چشم می‌خورد. نا امید می‌شود، عصبانی نه. ابراز تاسف می‌کند، کسی را نمی‌کوبد. در یک جمله، واقعاً مهربان است و چرا نباشد!

همین موضعش احتمالاً آن چیزی است که باعث می‌شود فاسقِ داستان بر خلافِ بیش‌ترِ رمان‌هایی که بعد از رمان سرخ و سیاه نوشته می‌شوند آن قدر عاشق باشد که شخصیت اصلی داستان شود و تا پایان هم عاشق بماند و زنِ بیچاره را به سمت و سوی خودکشی نکشاند.

 

عشقی که استادال نسبت به زنان دارد و فهم و شناختِ خارق‌العاده‌اش نسبت به ریزترین جزئیات رفتارهایشان در کمتر نویسنده‌ای سراغ می‌آید.

« یک زن قادر است عاشق شود و در طول یک سال تمام، بیش از ده دوازده کلمه با مردی که دوستش دارد سخن نگوید. اما در گوشه‌ای از قلب خود حساب تعداد دفعاتی که او را دیده است، نگه می‌دارد: دوبار با او به دیدن نمایش رفته است، دوبار با هم شام خورده‌اند، سه بار با همدیگر قدم زده‌اند؛ و در یک بعد از ظهر، در حین یک بازی مختصر، دست او را بوسیده است؛ جالب است که از آن زمان، بدون هیچ بهانه‌ای و با وجود آنکه ممکن است عجیب جلوه کند، به کسی دیگر اجازه نمی‌دهد دستش را ببوسد.» (استاندال،۵۲)

جمله بالا از درباره عشقِ استاندال است. این کتاب، رمان نیست. به قولِ آن چه در ابتدای کتاب آمده است تلاشِ شگفت‌آورِ استاندال برای تفسیر پیچیده‌ترین نوع عاطفه بشری است: عشقِ احساس‌مدار. جزئیاتی که در توصیفِ زن می‌آورد کاملاً می‌تواند مربوط به مادام دو رنال، ماتیلد یا حتّی شخصیت‌های زن فرعی‌تر رمان سرخ و سیاه باشد.

 

رمان سرخ و سیاه

رمان سرخ و سیاه

 

استاندال در شناخت موجودی که این همه دوست دارد تلاش کرده است. در مقدمه رمان آمده است که در سرخ و سیاه همه زن‌ها زیبا هستند یا دستِ کم هیچ زن زشتی وجود ندارد. این موضوع تنها به زیبایی ظاهری هم محدود نمی‌شود. استاندال به راستی عاشق تک تک زنان داستان است. ماتیلد و مادام دو رنال که معشوقه‌های ژولین هستند هم که از همه بیش‌تر.

مادام دو رنال با این که به شوهرش خیانت می‌کند اصلاً شبیه به خیانت‌کارها نیست. درست برعکسِ سریال‌های بی‌مزه‌ی همه‌پسندِ تلویزیونی که زنانِ خیانت‌کارْ موجوداتی خبیث و دسیسه‌چین و فاقدِ هر نوع زنانگی‌اند، مادام دو رنال اتفاقاً به موقعش از زنانگی سرشار است و خبیث که هیچ، خیلی هم نجیب به نظر می‌آید.

 

واکنش‌هایش انسانی است. او هم مثل مادام بوواری بعد از این که ژولین ترکش می‌کند شدیداً مؤمن می‌شود و اصلاً نامه‌ای که او به توصیه کشیش می‌نویسد، مرگِ ژولین را باعث می‌شود. بارها به خودکشی فکر می‌کند امّا انجامش نمی‌دهد، شاید چون همسرش هم به سختگیریِ چارلز بوواری نیست. چرا باشد در جهانِ استاندال که همه خوبند. بسیار گفته می‌شود که در دوره‌ای که مادام بوواری یا آنا کارنینا نوشته شده‌اند، وضعیتِ زمانه جوری بوده که سخت‌گیری‌ها تا حدّی شدّت می‌یافتند که پایانِ به آن تلخی گریزناپذیر بوده است.

 

بیشتر بخوانید: نگاهی به رمان مادام بوواری، نبردی محکوم به شکست

 

بعد از خواندنِ رمان سرخ و سیاه این پرسش ذهنِ خواننده را درگیر می‌کند که آیا در هر زمانه‌ایِ هر چقدر هم سختگیر، نمی‌شود که همه خوب باشند؟ مادام بوواری در ۱۸۵۶ نوشته شده است، آنا کارنینا در ۱۸۷۸ و سرخ و سیاه در ۱۸۲۷! اگر فاسق‌های اِما و آنا مانند ژولین عاشق می‌ماندند آیا هنوز هم گریزی از آن پایان‌ها نبود. البته که در بزرگی و اهمّیت هیچ یک از این رمان‌ها شکی نیست و هر کدام داستان خود را چنان درخشان تعریف می‌کنند که تا امروز هم مانندِ هیچ یک نوشته نشده است امّا تنها این سؤال باقی است که چرا همه خوب نباشند، در هر دوره و زمانه‌ای.

ماتیلد، دخترِ زیبای موبور و چشم آبیِ مارکی دو لامول که همه‌ی پاریس عاشقش هستند، شخصیتی است که اگر همین امروز هم مانندش جایی تصویر شود احتمالاً ساختارشکنانه به نظر بیاید. شخصیتی که خودِ استاندال هم در داستان بارها اعتراف می‌کند که دوستش دارد و بابتِ رفتارهای عجیبش از او دفاع می‌کند.

کسی که از میان تمام خاطرخواه‌های برازنده‌اش، ژولین را انتخاب می‌کند. خودش به او نزدیک می‌شود، به او ابراز علاقه می‌کند و مخفیانه و پیش از ازدواج از او آبستن می‌شود. اگر قرار بود فِمنیسم نمودی داشته باشد در نظرِ منْ این تصویری است که باید به عنوانِ الگوی تمامِ زنان شناخته می‌شد، گرچه که حتماً با تمامِ الگوهایی که بعدتر درباره زنِ ساختارشکنِ فمنیست مطرح شده است در تناقض است.

 

راستش این است که واقعاً چند درصد از زنانِ تحتِ فشار اقتصادی و اجتماعی از غرورِ ماتیلد دو لامول برخوردارند. ایستادن در برابرِ تمام قائده‌های تحمیل‌شده به زنانْ نیازمندِ این است که آن‌ قائده‌ها را مثلِ موم در دست داشت. رفاه و ثروتِ کافی، پدری که با این که بدش نمی‌آید با اشراف‌زاده‌ای با آینده‌ای روشن ازدواج کنی، به هر حال عاشقانه از تو حمایت می‌کند و هزار و یک عاشقِ اشراف‌زاده دمِ در خانه‌.

اگر از تمام این‌ها دل‌زده نشده باشی چه تضمینی است که در هنگامِ قیام علیه این قائده‌ها، وسوسه تن دادن به آن‌ها تو را مجذوب نکند؛ همان‌طور که بارها در واقعیت و قصه‌ها سرانجام این‌گونه شورش‌ها با تن دادن به شکلی از این تسلیم‌ها ختم می‌شود. ماتیلد تا پایانْ به پای ژولینِ شهرستانیِ باهوشش می‌ماند، حتّی پس از مرگش. شاید چون تنها اوست که همیشه مطمئن است تنها نمی‌ماند و این اطمینانْ به او قدرتِ انتخاب و ایستادن در برابرِ تعریف‌شده‌ها را می‌دهد؛ حتی اگر به ریختنِ تمام آبرویش ختم شود.

 

کلام آخر

رمان سرخ و سیاه را از هزار و یک جنبه می‌توان بررسی کرد. واقع‌گرایانه حتماً هست و حتماً نیست. تاریخی حتماً هست و حتماً نیست. نقلِ قول‌هایی که در ابتدای هر بخش به جز بخش‌های نهایی می‌آورد قابل استناد هستند و نیستند. استاندال پایش را از قصه‌گو فراتر می‌گذارد. خودش در میان جلسه جدی سیاست‌مداران و اشراف‌زادگان یک‌باره می‌آورد:

«مؤلف جواب می‌دهد سیاست سنگی است به گردن ادبیات، که در کم‌تر از شش ماه غرقش می‌کند.» (استاندال،۴۵۴)

تمامِ این‌ها این موضوع را می‌رساند که او بیش از هر چیز، نویسنده‌ای استثنائی است. کسی است که هیچ‌کس مانندش نیست، یعنی درست همان خصیصه‌ای را دارد که هر هنرمندِ مؤلفی داراست. زنان را بیش از هر نویسنده‌ای می‌شناسد، به آن‌ها عشق می‌ورزد و به همین واسطه شاید بیش از هر نویشنده‌ای در زمانه‌اش ساختارشکنی کرده است؛ با آن که تمامِ این‌ها در لایه‌هایی از رمانِ طولانی و پر قصه‌اش پنهان شده‌اند.

خلاصه آن که اگر هنور از شخصیت‌هایی که میزانِ خوبی در آن‌ها به بدی‌شان چربیده گریزان نیستید، پیش از آن که به بیماریِ این قرن (به قول استاندال) دچار شوید، بد نیست رمان سرخ و سیاه را بخوانید.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *