مجموعه داستان زن گفت، مرد گفت: لحظاتی برای زندگی در رویا

زن گفت، مرد گفت دومین مجموعه داستانی است که با ترجمه پژمان طهرانیان در نشر افق بیرون آمده است. مجموعه شامل هشت داستان و دو مقاله از نویسنده است. زبان داستانها بسیار ساده است و معمولا طنز معرکهای در خود دارد و باعث میشود خواننده با لذت پی داستان را بگیرد. همه اینها البته آن چیزی نیستند که این آثار را درخور توجه میکنند چرا که یک متن ژورنالی عالی هم این مشخصهها را در خود دارد. دلیل شاخص بودن داستانها شاید این باشد که در بیشتر مواقع پای خود را فراتر از واقعیت میگذارند.
در تعداد زیادی از آنها خواننده در همین حین که خیال کرده با داستانی ساده همراه شده است، یکباره خود را در جایی میبیند که چندان هم معمول یا روزمره نیست و با همراه شدن با آنها به تسکینی میرسد که تا مدتها در ذهنش میماند و در مواجهه با زندگی هرروزهاش در لحظههایی خود را مییابد که دارد با به یاد آوردن بخشی از یکی از داستانها میخندد و آرام میگیرد.دو مقاله و جستاری که به قلم حنیف قریشی در انتهای کتاب آمدهاند شاید اگر به اندازه مترجم، شیفته نویسنده نباشید مجذوب کننده نباشند.
مبدل شدن زندگی هر روزه به رویا
نویسنده راههای متفاوتی برای غافلگیر کردن مخاطب پیش میگیرد و در داستانهایی که مترجم در دو مجموعهای که تا کنون به چاپ رسیدهاند برگزیده است تقریبا در هیچ داستانی دست نویسنده رو نمیشود و داستان، خاصیت رویایی شدن خود را نمیبازد. همه چیز خیلی ساده آغاز میشود اما به یکباره با آمدن غریبهای از بیرون که میتواند همسایه، معلم، دوست دور یا حتی مردهای باشد همه چیز به هم میریزد. نظم زندگی روزمره بیمعنی میشود و وجه واقعیت در آن کمرنگ میشود.

ترجمه مجموعه داستان زن گفت، مرد گفت
مواجهه فردی و نفوذ عاطفه شخصی در آثار
مشخصه دیگر داستانهای حنیف قریشی این است که نوعی مواجهه فردیاند. با زندگی خود او و تجربیات شخصیاش در ارتباطند. ساختمان دقیق و پیرنگ بینقص قطعا مشخصههای اصلی خلق اثر هنری هستند اما بدون نوعی عاطفه شخصی که به واسطه زندگی و ذهن خواننده در تمامی آثارش قابل ردیابی است و به مخاطب منتقل میشود شاید اثر فراموش شدنیتر شود.
شروع پر کشش مجموعه داستان
اولین داستان مجموعه زن گفت مرد گفت، طوفانی آغاز میشود. داستان خیلی وقت پیش، دیروز روایت فردی است که در آستانه پنجاه سالگیاش به ملاقات پدرش که ده سال است از دنیا رفته میرود و در این ملاقات، پدرش تقریبا هم سن و سال خودش است. آن چه در ادامه داستان پیش میآید در عین حال که وضعیت تلخی را به تصویر میکشد، بامزه و دلنشین هم هست.
گم شدن در جهان مسخرهای که راه فراری هم از آن نیست
«لن به سوشیلا گفت که باید برود بیرون هوایی بخورد، اما همین که پا بیرون گذاشت، دیگر نمیخواست برگردد. حس کرد دیگر شناختی از هیچ چیزی ندارد. جهان جای مسخرهای بود و راه فراری هم از آن نبود.با قدمهای سریع به راه افتاد، اما فهمید هرچقدر هم دور برود، مجبور است دوباره برگردد به همین نقطه، البته اگر بتواند پیدایش کند.» (قریشی، ۹۷) (از داستان زن گفت، مرد گفت)
این داستان که عنوان مجموعه نیز از روی آن انتخاب شده، احتمالا محور اصلی انتخاب مترجم برای کل مجموعه باشد. قهرمانان داستانها معمولا زوجهایی هستند هر کدام در برهههای مختلفی از زندگی. در زن گفت، مرد گفت به همسر لن، از طرف مردی که خودش زن دارد پیشنهاد بیشرمانهای میشود. لن به شدت از این موضوع عصبانی میشود اما هر چه میکند این مساله انگار برای هیچکس آنقدر جدی نیست.
این داستان تلختر از مابقی داستانهاست. با خود گلایهای، به حق، از جهان امروزی دارد که معنای رابطه دو نفره انگار رنگ باخته و لن که در ابتدا قربانی داستان است، در انتها تحقیر میشود و احساس میکند که بازندهای مادرزاد است. شاید لن را بتوان راوی بیشتر داستانهای مجموعه که حالا در نقطهای نامطمئن در زندگی خود قرار دارند دانست، به خصوص آنهایی که طلاق گرفتهاند و با معشوق جدید خود در جنگ و دعوا زندگی میکنند و در پی یافتن آرامشی نسبی در کنار آنها هستند.
اگه به تهیه مجموعه داستان زن گفت، مرد گفت علاقه داری میتونی از این لینک اقدام کنی
روایت زوجها
مجموعه داستان زن گفت، مرد گفت را میتوان روایت زوجها دانست. حتی داستان اول که مواجهه با پدر مرده است، در ادامه با ارتباط دو نفره مادر و پدر گره میخورد. تعداد زیادی از این زوجها جدا شدهاند و به واسطه فرزندی که بعد از جدایی رها شده است هنوز در ارتباطند. (چتر و صبح در کاسه شب) بعضی دیگر در ابتدا یا میانه رابطه خود هستند و هنوز خوشبختند. درگیر مسئلههای مضحک زندگیاند، اما در انتها قدردان همین لحظهها. (چهار صندلی آبی، بستنی با ایزابلا و دختر) شخصیت مجید در داستان دختر هم خود از جهان قبلی میآید و زن و بچههایش را به خاطر نیکول رها کرده است و حالا با معشوق جدید خود دنبال آرامش میگردد.
رهایی در گرو پذیرفتن تنهایی
مرد مسابقه، آخرین داستان مجموعه، روایت زوجی است که تصمیم میگیرند در هفته طلاقشان در محله زندگی این سالهایشان مسابقه دویدن بدهند. راوی که مرد داستان باشد، با رد شدن از برابر هم محلیهایی که سالهاست میشناسدشان روایت متفاوتی از آنچه احساس میکند نقل میکند. احساس دلتنگی یا پشیمانی در مرد بابت جداییاش، اگر بگوییم از ابتدا در او هست، چندان دوامی نمیآورد. احساس رهایی میکند.
دیگر واقعا دلش نمیخواهد از آن محله گذر کند. خسته شده است، سنش بالا رفته و حتی این برد نهایی در مسابقهای که از جوانی با همسرش دربارهاش شوخی میکردند هم کمکم اهمیتش را از دست میدهد. شاید به نوعی بشود گفت مرد داستان مرد مسابقه که نامی هم ندارد همان لن در داستان زن گفت، مرد گفت است که در انتها بالاخره با رها کردن همهچیز به آرامش و رهایی میرسد. در این داستان نهایی دیگر حرفی از معشوقه دومی نیست. غصه و گلایه هم کمرنگ میشوند. انگار امید زوج شدن به کلی از میان از بین میرود و رهایی در پذیرش این حقیقت نهفته بوده است.
بیشتر بخوانید:
کلام نهایی
مجموعه داستانهای حنیف قریشی به واسطه انتخاب دقیق مترجم به یاد ماندنی و دوست داشتنی میشوند. پیش از نوشتن درباره مجموعه تازه، نگاهی دوباره به مجموعه قبلی که با عنوان زنی که از حال رفت و سه داستان دیگر منتشر شده بود انداختم. با دیدن عنوان هر داستان، جدا از به یاد آوردن کل روایت، همان لبخندی که بار اول خواندنش روی صورتم ظاهر میشد باز هم نقش میبست.
شاید بشود آن چیزی که درباره حنیف قریشی با عنوان مواجهه فردی و عاطفه شخصی آوردم را به مترجم بیشتر آثار او نیز نسبت داد. با آن که دغدغه فردی و عاطفه شخصی به آسانی در کار ترجمهشده انتقال پیدا نمیکند و شخصیت مترجم را بیشتر میشود از روی آثاری که برگزیده پیگیری کرد، اما اثری که با علاقه شخصی ترجمه شده باشد با خود دقت، ترتیب و عاطفهای میآورد که خیلی وقتها محسوس است. شاید تمام اینها همان چیزی باشد که سالها به من در خواندن کتابهایی درخشان کمک کرده است و هنوز هم که هنوز است اولین اسمی که در زمان خریدن کتاب به آن نگاه میکنم اسم مترجم است.