وبلاگ
خلاصه و تحلیل نمایشنامه لیرناشاه از رضا فیاضی+ بررسی تطبیقی کامل

نمایشنامه لیرناشاه نوشته رضا فیاضی یکی از اقتباس های ایرانی از نمایشنامه معروف شاه لیر شکسپیر است. رضا فیاضی در اقتباس خود با تاکید بر اهمیت نقش اجتماعی شخصیتها و تاثیر آن بر زندگی، به وضوح نشان میدهد که چگونه از دست دادن این نقشها موجب تشدید بحران هویت میشود. در ادامه برای مطالعه خلاصه و تحلیل نمایشنامه لیرناشاه با ما همراه باشید
نمایشنامه لیرناشاه از رضا فیاضی؛ بحران هویت در اجتماع
رضا فیاضی نویسنده، کارگردان، صداپیشه ایرانی و از چهره های فعال در زمینه فرهنگ و هنر است که از میان کتاب های او می توان به کتاب «روایت های زنانه» و «زن و شوهری با قامت متوسط» اشاره کرد. نمایشنامه لیرناشاه اثری دیگری از این نویسنده است که داستان آن از نمایشنامه شاه لیر اثر شکسپیر اقتباس شده است. فیاضی در مقدمه این نمایشنامه می نویسند:
من اجراهای مختلفی از این نمایشنامه (لیرشاه) را دیده و می بینم که بسیاری از آن ها درخشان و ماندگار است، از همین رو خواستم به سبک و سیاق او که آثار خود را از افسانه ها و اساطیر وام می گرفت، نمایشنامه لیرناشاه را به فراخور احوال ایرانی خودمان به روی صحنه ببرم… (لیرناشاه، رضا فیاضی، ص ۳)
نمایشنامه لیرناشاه داستان مردی به نام مشایخ را روایت می کند که مانند شخصیت لیر، در پیری نقش اجتماعی خود را از دست می دهد و دچار بحران هویت می شود. نمایشنامه لیرناشاه نشان میدهد که چگونه از دست دادن نقشهای اجتماعی میتواند بحران هویت را تشدید کند.
این اثر از طریق روایت داستان مشابه لیرشاه اما در بستر فرهنگی و اجتماعی متفاوت، بر اهمیت نقش اجتماعی در تعریف هویت فردی تاکید میکند و نشان میدهد که بحران هویت میتواند ناشی از ترکیبی از عوامل مانند پیری، عدم پذیرش مرگ، بهم خوردن روابط خانوادگی و از دست دادن نقشهای اجتماعی باشد. در نتیجه، هر دو شخصیت، لیر و مشایخ، نمایانگر بحران هویتی هستند که ناشی از عدم توانایی در تطبیق با تغییرات زندگی و نقشهای اجتماعی است.
خلاصه نمایشنامه لیرناشاه
نمایشنامه لیرناشاه داستان پیرمرد ثروتمندی است به نام “مشایخ” که در دوره جوانی بازیگر سینما و تئاتر بوده و شهرت زیادی هم کسب کرده اما نزدیک به اجرای نمایشنامه لیرشاه، او را از نقش اصلی یعنی لیر کنار می گذارند. مشایخ که از نقش محبوبش محروم شده، حرفه ی بازیگری را به کل کنار گذاشته، به خرید و فروش زمین روی می آورد و با کلاهبرداری به ملک و املاک می رسد. مشایخ هنگام تقسیم ارث تصمیم می گیرد نقش موردعلاقه اش یعنی لیر را بازی کند و از پسرانش می خواهد تا بگویند چه میزان به پدر علاقه دارند تا بر این اساس به آنها ملکی تعلق گیرد.
دو پسر بزرگتر یعنی احمدرضا و حمیدرضا به تملق گویی می پردازند اما علیرضا، کوچکترین پسر و ادامه دهنده راه پدر در زمینه بازیگری، از نمایشی که پدر به راه انداخته آگاه است و نمی خواهد آن را ادامه دهد. پس تملق گویی نمی کند و از جانب پدر طرد می شود. مشایخ که مجبور به ترک عمارتش شده، به خانه دو پسر بزرگتر می رود اما در آنجا هم با مشکلاتی مواجه می شود که او را به سمت جنون می کشد به صورتی که خیال می کند واقعا لیرشاه است. این جنون او را به تیمارستان و درنهایت به کام مرگ می کشاند.
تحلیل روان کاوانه شخصیت ها در نمایشنامه لیرناشاه و تطبیق آن با لیرشاه
امروزه بسیاری از آثار هنری به اقتباس از آثار کلاسیک دست می زنند. از آنجایی که بسیاری از نمایشنامه های قدیمی تر به موضوعات بنیادی انسانی مانند عشق، نفرت، قدرت، خیانت و هویت می پردازند، می توان این موضوعات را از دیدگاه های مختلف مورد بررسی قرار داد و نشان داد که چگونه این مسائل در زمان ها و فرهنگ های مختلف تکرار می شوند.
از میان آثار کلاسیک که در دوره معاصر منبع الهام بسیاری از اقتباس ها در ادبیات، سینما، تئاتر و تلویزیون قرار گرفته اند می توان به آثار ویلیام شکسپیر اشاره کرد. شخصیت های پیچیده و چندوجهی، تعارض، تحولات روانی، انعطاف در تفسیر و به ویژه مضامینی مانند هویت و جایگاه انسان در جهان همگی از مواردی هستند که نمایشنامه های شکسپیر را به آثار مناسب برای بحث و تحقیق از منظر علم روانشناسی مدرن تبدیل کرده است.
در نمایشنامه لیرناشاه که اقتباسی از اثر شکسپیر است، با مشایخ، پیرمرد ثروتمند و خودخواهی طرف هستیم که در روزهای پایانی زندگی تصمیم می گیرد آرزوی زندگی اش را برآورده و برای یکبار هم که شده نقش لیرشاه را بازی کند. او که در مرحله پایانی زندگی خود، به جای رسیدن به احساس رضایت و تمامیت به احساس ناامیدی دچار شده، این ناامیدی را ناشی از ناکامی در رسیدن به آرزوهای خود می داند.

مشایخ توجهی ندارد که راه انداختن این نمایش رابطه او و فرزندانش را بهم می زند. او با علم کامل به نمایشنامه شکسپیر، پسرانش به خصوص علیرضا را در موقعیتی قرار می دهد تا به تملق گویی بپردازند. پس می توان نتیجه گرفت مشایخ که به قول خود به ته خط رسیده و باید غزل خداحافظی را بخواند، راه ناسازگارانه ای برای مقابله با ترس از مرگ و پیری پیش می گیرد.
از طرفی علیرضا، که همه او را عزیزدردانه پدر می خوانند، در خود نمی بیند مجیزگوی خودخواهی مشایخ باشد و در ازای آن عمارت اجدادی را به ارث ببرد. پس نقشه های مشایخ را برهم می زند. این تغییرات به ویژه طرد شدن توسط علیرضا که برای مشایخ عزیز است، می تواند بحران هویتی او را تشدید کند. ضربه آخری که به دیوانگی مشایخ منجر می شود، تحقیر و طرد شدن از جانب احمدرضا و حمیدرضا است. مانند نمایشنامه اصلی، دو فرزند بزرگتر حاضر به نگهداری از پدر نمی شوند و دیدن ناسپاسی آنها منجر به دیوانگی پدر می شود.
در نمایشنامه لیرناشاه، مشایخ پس از اقامت چند روزه در خانه حمیدرضا اوضاع روحی_روانی اش بهم می ریزد. هرچه جلوتر می رویم، مشایخ بیشتر از سمت خانواده آسیب می بیند، بیشتر در نقش لیر فرو رفته و بیشتر از دیالوگ های این کاراکتر در زندگی واقعی استفاده می کند.
در نمایشنامه لیرناشاه، یکی از بزرگترین حسرت ها برای مشایخ، دست نیافتن به نقش لیر است. اما نرسیدن به نقش لیر تنها حسرت و پشیمانی زندگی مشایخ نیست. همانطور که در نمایشنامه اشاره می شود، مشایخ با کلاهبرداری و زمین خواری به ثروت می رسد. اشتباهاتی که در پیری گریبان او را می گیرد. مشایخ نیز مانند لیر در اوج جنون و آوارگی به یاد ظلم و بی عدالتی هایی که در حق دیگران روا داشته می افتد و ابراز پشیمانی می کند. این احساس گناه و شرم به حدی در مشایخ بیدار می شود که کیف شامل اسناد و مدارک املاکش را “پرونده جنایت خونبار” خود می داند.
زمین خواری نه تنها با هویت هنری مشایخ همخوانی ندارد، بلکه او را وارد مسیری از فساد و دروغ کرده است. این تغییر مسیر نشان دهنده تلاشی ناموفق برای بازسازی هویت است که در نهایت به بحران هویتی و روانی منجر شد. در اواخر نمایشنامه، مشایخ به دلیل فشارهای روحی و خیانت های اطرافیان، هویت خود را کاملا با نقش لیرشاه ادغام می کند. او دیگر نمی تواند تفاوت بین واقعیت و نقش خود را تشخیص دهد و این مسئله باعث می شود که در نهایت، از واقعیت جدا شده و در دنیای توهماتش زندگی کند و وقتی به ژنده پوش ها می رسد، در دادگاهی خیالی فرزندانش را محاکمه کند همانطور که لیرشاه کرد.
تنها پس از مرگ مشایخ است که سه نفر از دوستان قدیم او وارد می شوند و او را لیر حقیقی می خوانند. به نظر می رسد مشایخ پس از پشت سر گذاشتن مصائب لیرشاه، درنهایت به هویتی که همیشه به دنبال آن بود دست پیدا کرده است.