وبلاگ
متن قصه های هزار و یک شب قسمت اول| قصه شهرزاد و شهریار

داستان های هزار و یک شب مجموعه ای است از قصه های آموزنده و سرگرم کننده است که از زبان شهرزاد روایت می شود. از این کتاب ارزشمند در طول قرنها، ترجمههای گوناگونی انجام گرفته، اما نسخهای که امروز در دست ماست در قرن چهاردهم هجری توسط عبداللطیف طسوجی به فارسی برگردانده شده است. روایت اصلی این کتاب از آنجا آغاز میشود که پادشاهی خونریز هر روز دختری از سرزمینش را میکشد؛ اما شهرزاد، دختر وزیر، تصمیم میگیرد با روایت داستانهای پیدرپی برای پادشاه، این چرخهی خونریزی را متوقف کند. به همین دلیل، هزار و یک شب مجموعهای از حکایتهای تو در توست که هر کدام در دل دیگری روایت میشوند و مفاهیم اخلاقی و آموزنده در دل خود دارند.
داستان های هزار و یک شب چطور شروع شد؟
در قصه های هزار و یک شب قسمت اول آمده که روزی روزگاری، در زمان شاهان ساسانی، پادشاهی بزرگ بر جزایر هند و چین حکومت می کرد. او دو پسر داشت به نام های شهریار و شاهزمان. شهریار با شجاعت و عدالت بر جهان حکومت می کرد و شاهزمان نیز پادشاهی سمرقند را در دست داشت. سال ها هر دو بر تخت پادشاهی خویش به خوشی و آرامش گذراندند.
تا اینکه روزی شهریار دلش برای دیدن برادر تنگ شد و آماده سفر شد تا به ملاقات او برود. اما شب پیش از حرکت به یاد آورد که گوهر گران بهایی را که برای هدیه به برادر در نظر داشت، در قصر جا گذاشته است. پس شبانه به شهر برگشت اما وقتی وارد قصر شد، با صحنه ای هولناک روبه رو گشت و متوجه شد همسرش به او خیانت می کند.
شاهزمان از خشم و اندوه تیغ کشید و هر دو را به قتل رساند. بعد بی درنگ به لشکرگاه بازگشت و صبح فردا عازم سفر شد. وقتی به دربار برادر رسید، شهریار به گرمی از او استقبال کرد و برایش جشن گرفت. اما هر چه تلاش کرد، نتوانست شادی و سرزندگی را به شاهزمان بازگرداند. شاهزمان همچنان افسرده و رنگ پریده بود. شهریار گمان کرد که علت اندوه او دوری از وطن و خانواده است و چیزی نگفت، تا اینکه چند روز گذشت و پرسید:
«برادر! چرا هر روز لاغرتر و رنگت زردتر می شود؟»
شاهزمان آهی کشید و همچنان راز دلش را مخفی نگه داشت.
شهریار برای سرگرم کردن او پیشنهاد داد به شکار بروند. شاهزمان عذر آورد و تنها در قصر ماند. زمانی که تنها بود، از پنجره باغ را تماشا می کرد که ناگهان همسر برادر خود را دید که خیانت می کند. وقتی شهریار از شکار بازگشت، دید برادرش برخلاف گذشته سرزنده و شاداب است. با تعجب علتش را پرسید. شاهزمان ابتدا ماجرای خیانت همسر خود را گفت، سپس ناچار شد حقیقت زن برادر را نیز آشکار کند.
شهریار وقتی خیانت همسرش را با چشمان خودش دید، دیوانه وار خشمگین شد و گفت:
«از امروز ما را دیگر پادشاهی نرسد!»
آن دو برادر تاج و تخت را رها کرده، به بیابان زدند. روزها و شب ها سرگردان بودند تا به کنار دریا رسیدند. در زیر سایه درختی نشستند و ناگاه موجودی عظیم الجثه از دل دریا بیرون آمد: عفریتی غول پیکر که صندوقی آهنین بر دوش داشت.
📚 اگر این بخش از داستان هزار و یک شب برات جذاب بود و میخوای حکایت های بیشتری از هزار و یک شب رو با تصویر جذاب و رنگی و زبان ساده بخونی، یه فایل PDF مخصوص برات آماده کردیم!
او صندوق را باز کرد و دختری زیبارو از آن بیرون آمد. به او گفت: «ای ماه روی، من تو را از کنار شوهرت ربوده ام و در این صندوق پنهان کرده ام تا هیچ کس به تو دسترسی نداشته باشد. حالا می خواهم بخوابم، تو نگهبان من باش.» سپس به خواب رفت.
دختر وقتی نگاهش به دو شاهزاده افتاد، با اشاره آن ها را نزد خود خواند. آن دو با ترس و تردید پایین آمدند. دختر به آنان گفت: «نترسید، بیایید!» سپس کیسه ای ابریشمین نشانشان داد که پر از انگشتر بود.

شهریار در هزار و یک شب قسمت اول
گفت: «می دانید این ها چیست؟ هر کدام یادگاری از مردانی است که پیش از شما با من بودند. این عفریت مرا از شوهرم ربود و در صندوقی آهنین در دل دریا زندانی کرد، اما غافل است که هیچ قفسی نمی تواند دلی آزاد را زندانی کند. شما هم انگشترتان را به من بدهید تا در یادگارها بماند!» برادران شگفت زده شدند و با خود گفتند: «اگر عفریت با این همه قدرت نتوانسته این زن را نگه دارد، پس هیچ غم و اندوهی در برابر این عجیب تر نیست.» بعد از این اتفاق، تصمیم گرفتند به شهر برگردند.
بیشتر بخوانید: داستان های هزار و یک شب حکایت ملک یونان و حکیم رویان
شاهزمان از آن به بعد هیچوقت ازدواج نکرد و به تنهایی به زندگی ادامه داد. اما شهریار، پس از دیدن خیانت همسرش، خشمگین شد و همه زنان و غلامان دربارش را کشت. سپس تصمیم گرفت هر شب دختری را به همسری بگیرد و صبح روز بعد او را به قتل برساند. سه سال این روند ادامه یافت تا دیگر هیچ دختری در شهر باقی نماند. خانواده ها دخترانشان را برداشتند و از شهر فرار کردند.
روزی شهریار به وزیرش دستور داد دختری دیگر برایش بیاورد. وزیر بسیار جستجو کرد اما دختری نیافت. غمگین به خانه بازگشت. او دو دختر داشت: شهرزاد و دنیازاد. شهرزاد، دختر بزرگ تر، دختری خردمند و دانا بود؛ آثار شاعران و حکیمان را می دانست و از تاریخ و سرگذشت گذشتگان آگاه بود.
شهرزاد وقتی غم و اندوه پدرش را دید، از او علتش را پرسید. وزیر ماجرا را تعریف کرد. شهرزاد به فکر فرو رفت و گفت:«پدر! مرا به عقد پادشاه درآور. یا کشته می شوم و یا اگر بمانم، دختران مردم را از این بلا می رهانم.»
وزیر هراسان گفت: «این کار عاقلانه نیست! می ترسم سرنوشت تو همچون زن دهقان شود!» شهرزاد گفت: «حکایت زن دهقان چیست؟»
تهیه کتاب داستان هایی از هزار و یک شب به قلم مریم قیومی از سایت ایران کتاب
حکایت زن دهقان در کتاب هزار و یک شب قسمت اول
در ادامه ی قصه های هزار و یک شب قسمت اول، وزیر که از تصمیم دخترش شهرزاد به حیرت افتاده بود، گفت: دخترم! شنیده ام روزگاری دهقانی توانگر بود که زبان جانوران را می فهمید. روزی به طویله رفت. دید گاوی خسته و غمگین کنار آخور خر ایستاده است. گاو با آه و حسرت گفت: ای خر خوش اقبال! تو آسوده ای و شب ها در بستر نرم می خوابی، جز اینکه گاهی خواجه بر پشتت سوار شود. اما من از صبح تا شب یا در شخم زمینم یا سنگ آسیاب را می گردانم. من رنج می کشم و تو راحتی!»
خر با تمسخر گفت: «فردا وقتی خواستند تو را به شخم ببندند، خود را بیمار نشان بده، غذا نخور و از جا بلند نشو. آنگاه راحت می شوی.»
دهقان همه این گفتگو را شنید. فردا خادم طویله دید گاو نه می خورد و نه توان برخاستن دارد. به خواجه خبر داد. خواجه گفت: «خر را ببندید و به شخم ببرید.»
همان کردند. عصر که خر بازگشت، خسته و کوفته بود. گاو با شادی از او تشکر کرد. خر پشیمان و ساکت شد. روز دیگر نیز خر را به شخم بستند. وقتی برگشت، زخم خورده و ناتوان بود. به گاو گفت: «ای ساده دل! من خیر تو را خواستم، اما اکنون پشیمانم. زیرا شنیدم خواجه به خادم گفت: اگر گاو فردا باز هم سستی کند، او را به قصاب بسپار! حالا اگر جانت را می خواهی، فردا به کار برگرد.»
گاو از شنیدن این خبر ترسید و تصمیم گرفت کار کند. صبح، وقتی خواجه و همسرش به طویله آمدند، گاو را دیدند که شاد و سرحال است. خواجه خنده اش گرفت، چنان که به زمین افتاد.
همسرش پرسید: «چرا می خندی؟»
گفت: «رازی در این است که نمی توانم بگویم.»
زن با رنجش گفت: «یعنی بر من می خندی؟!»
خواجه که همسرش را بسیار دوست داشت، گفت: «اگر بگویم، جانم را از دست می دهم.» زن اما اصرار کرد و خواجه در این فکر که حقیقت را به زنش بگوید یا نه به باغ رفت. در آنجا سگ و خروسی را دید که با هم سخن می گفتند. سگ آهی کشید و گفت: «وای بر صاحب ما! به خاطر لجاجت زنش، جانش را از دست می دهد.»
خروس خندید و گفت: «چه نادان است! صاحب ما یک زن بیشتر ندارد و بلد نیست چگونه با او رفتار کند. چرا شاخی از درخت نمی گیرد و زن را چنان نمی زند که دیگر اسرار او را نپرسد؟»
دهقان این را شنید. بی درنگ شاخه ای برداشت و همسرش را سخت تنبیه کرد تا بی هوش شد. وقتی زن به هوش آمد، پوزش خواست و سوگند خورد دیگر هیچ گاه به رازهای شوهرش فضولی نکند.
ادامه داستان هزار و یک شب قسمت اول
در ادامه ی قصه های هزار و یک شب قسمت اول، وزیر که حکایت زن دهقان را تمام کرده بود گفت: «ای شهرزاد! می ترسم تو هم همچون آن زن دهقان شوی و گرفتار خشم شاه گردی.»
اما شهرزاد پاسخ داد: « من از خواسته ام دست نمی کشم. یا کشته می شوم یا با تدبیر خود بلا را از دختران این سرزمین دور می سازم.»
وزیر چاره ای ندید. ناچار به دربار رفت و پادشاه را از خواسته شهرزاد آگاه کرد. شهریار شاد شد و فرمان داد شهرزاد را به قصر برند.

شهرزاد و شهریار در هزار و یک شب قسمت اول
شهرزاد نیز پیشاپیش خواهر کوچکترش، دنیازاد، را به نزد خود خواند و گفت:
«خواهرکم! امشب وقتی مرا نزد شاه برند، تو نیز با من بیا. آنگاه از من بخواه برایت قصه ای بگویم. من چنین خواهم کرد، شاید به برکت این قصه ها جانم در امان بماند.»
شب هنگام، شهرزاد آراسته به قصر پادشاه رفت. شاه با شادمانی به استقبالش آمد. پس از آنکه او را به حجله برد، شهرزاد به گریه افتاد و گفت: «ای پادشاه! خواهری دارم که همیشه مونس من بوده. اکنون می خواهم برای آخرین بار او را ببینم.»
شهریار، برخلاف همیشه که چنین اجازه ای نمی داد، پذیرفت. پس شهرزاد کنار دنیازاد نشست. دنیازاد گفت:
«ای خواهر عزیز! خوابم نمی برد. برایم قصه ای بگو تا شب به پایان آید.»
شهرزاد نگاه به شهریار کرد و گفت: «اگر شاه اجازه دهد، بگویم.»
شهریار که خود هم بی خواب بود و به شنیدن داستان علاقه داشت، اجازه داد. و بدین گونه قصه های هزار و یک شب آغاز شد…