جستارهای ادبی

مقایسه تراژدی ادیپ شهریار و داستان رستم و سهراب

مقایسه تراژدی ادیپ شهریار و داستان رستم و سهراب

دو داستان ادیپ شهریار و رستم و سهراب تراژدی هایی است که نشان می‌دهد چگونه خطاهای انسانی می‌ توانند سرنوشتی ویرانگر بسازند. در این نوشتار این دو داستان را به عنوان معروف ترین نمونه های تراژدی بررسی می کنیم تا نشان دهیم چگونه قهرمان در مسیر ناآگاهی به آگاهی و فاجعه کشیده می شود. در ادامه برای مطالعه تحلیل و مقایسه تراژدی ادیپ شهریار و داستان رستم و سهراب با ما همراه باشید.

 

معرفی دو تراژدی بزرگ در سنت های ادبی متفاوت

تراژدی بیش از هر چیز به سرنوشت انسان، محدودیت های او و درگیری همیشگی اش با تقدیر می پردازد. ارسطو تراژدی را عالی ترین شکل تقلید (میمسیس) می داند که احساساتی مانند ترس و ترحم در مخاطب ایجاد می کند و هدفش رساندن مخاطب به «تزکیه» یا کاتارسیس است. اگر بخواهیم ساده تر بگوییم، تراژدی صرفا درباره رنج و درد و سقوط قهرمان نیست، بلکه فرآیندی است که مخاطب را به فکر فرو می برد تا از دریچه ای دیگر به سرنوشت، اخلاق و هویت انسان نگاه کند.

از بین آثار متعدد تراژدی می توان دو نمونه ی شاخص از فرهنگ های متفاوت، اما با هسته ای مشترک اشاره کرد: ادیپ شهریار از سوفوکل، شاهکار تراژدی یونانی، و داستان رستم و سهراب از فردوسی که به عنوان نقطه اوج تراژدی در شاهنامه و از معروف ترین داستان های این حماسه به شمار می رود. درست است که این دو نمونه داستان از دو جغرافیای متفاوت و دو سنت و فرهنگ ادبی متفاوت برخاسته اند اما به یک دغدغه ی جهانی می پردازند یعنی « ناآگاهی انسان در برابر تقدیر و نقش لحظه ی شناخت در شکل گیری تراژدی.» که در ادامه به تحلیل و بررسی آن خواهیم پرداخت.

 

اگه به تهیه کتاب افسانه های تبای علاقه داری، میتونی از طریق این لینک اقدام کنی

 

درباره نمایشنامه ادیپ شهریار؛ تراژدی معروف یونانی

می توان گفت نمایشنامه ی ادیپ شهریار از مهم ترین آثار نمایشی در جهان است که نمونه کاملی از تراژدی یونانی را نشان می دهد. این نمایشنامه حدودا پنج قرن پیش از میلاد نوشته شد اما همچنان در روزگار معاصر داستانش نقل و در دانشگاه ها تدریس می شود. در این داستان، ادیپ شهریار که پادشاه سرزمین تبای است، به دنبال کشف قاتل شاه قبل، حقیقتی برایش آشکار می شود که او را به نابودی می کشد. او نادانسته پدر خود را به قتل رسانده و با مادر خود ازدواج کرده است.

این اثر در تاریخ نمایش از گذشته تا امروز، الگویی تعیین کننده برای درک تراژدی و تحلیل مفاهیمی مثل تقدیر، اختیار انسان و لحظه ی شناخت به شمار می رود.

 

درباره داستان رستم و سهراب؛ تراژدی معروف در شاهنامه

داستان رستم و سهراب در شاهنامه ی فردوسی روایتی است که همیشه در ذهن ایرانیان و ادبیات فارسی به عنوان تراژدی بزرگ ملی شناخته می شود. رستم، پهلوان ایرانی، با تهمینه در کشور توران وصلت می کند اما مجبور می شود به ایران برگردد پس خبری از فرزند خود ندارد. سال ها بعد، سهراب که به دنبال پدرش به ایران آمده، با رستم ملاقات می کند.

این پدر و پسر، بی آنکه یکدیگر را بشناسند، در میدان نبرد مقابل هم قرار می گیرند و سرنوشت، آن دو را به سمت یک فاجعه می کشد. این داستان در شاهنامه در عین اینکه شکوه یک داستان حماسی را نشان می دهد، با لایه های عاطفی و تراژیک خودنشان می دهد که مفهوم تراژدی محدود به یک فرهنگ یا جغرافیای خاص نیست.

 

مقایسه تراژدی در داستان رستم و سهراب

مقایسه تراژدی در داستان رستم و سهراب

 

اصول تراژدی در نگاه ارسطویی و تحقق آن در دو روایت

بر اساس نظر ارسطو، تراژدی حول چند اصل اساسی شکل می گیرد که همه ی این عناصر در نهایت به تجربه ی حس ترس یا ترحم (کاتارسیس) مخاطب ختم می شود. در اینجا به سه مورد اشاره می کنیم:

  1.  خطای تراژیک یا همارتیا که به این معنی است که قهرمان، نه به دلیل شرارت ذاتی، بلکه از سر نادانی مرتکب اشتباه می شود. قهرمان قصد آسیب رسانی ندارد اما به خاطر خطای تراژیک که در سرنوشت اوست مرکتب اشتباه می شود.
  2. اجتناب ناپذیری تقدیر که مسیر حوادث را به سوی فاجعه هدایت می کند. یعنی چه؟ یعنی سرنوشت قابل دور زدن نیست. هرچه که در تقدیر قهرمان نوشته شده باشد، اتفاق خواهد افتاد و راه فراری وجود ندارد.
  3. لحظه ی بازشناخت که لحظه ی مهمی است که در آن قهرمان به حقیقتی سرنوشت ساز پی می برد و گره داستان باز می شود.

 

بررسی اصول تراژدی در دو داستان

با مقایسه تراژدی ادیپ شهریار و داستان رستم و سهراب می توان دید که هر دو اثر با وجود تفاوت های فرهنگی و ساختاری، در مرکز خود اصولی مشابه دارند و از کنار هم قرار دادن خطای قهرمان، تقدیر و شناخت به تجربه ای تراژیک می رسند.

در نمایشنامه ی ادیپ شهریار، سه موردی که به آن ها اشاره کردیم به شکلی کلاسیک رعایت شده اند. ادیپ با نیت خیرخواهانه به دنبال قاتل شاه قبلی است، اما خطای او در ناآگاهی از هویت خویش و سرپیچی از تقدیری که قبل تر پیشگویی شده بود، ادیپ را به نابودی می کشد. ادیپ به دنبال پیدا کردن «دیگری» است اما بی خبر است که قاتل درواقع خودش است. این شناخت همزمان اوج تراژدی و نقطه ی سقوط است.

داستان رستم و سهراب هم با الگویی متفاوت اما مشابه همین اصول است. رستم بی آنکه از بارداری تهمینه و زاده شدن سهراب باخبر باشد در میدان نبرد مقابل پسر قرار می گیرد. لحظه ی شناخت وقتی اتفاق می افتد که نمی تواند از مرگ سهراب جلوگیری کند. در اینجا، تراژدی نه تنها در جوان مرگ شدن سهراب و در رنج و اندوهی است که پدر از کشف حقیقت بر دوش می کشد.

 

عنصر بازشناخت در مقایسه تراژدی ادیپ شهریار و رستم و سهراب

عنصر آگاهی یا لحظه ی بازشناخت، نقطه ی اوج تراژدی در هر دو داستان است اما شکل متفاوت آن دو تجربه ای کاملا متفاوت می سازد. ادیپ قربانی سرنوشتی است که از ابتدا برای او نوشته شده بود و هر تلاشی برای فرار، او را بیشتر در دام تقدیر می اندازد. در نمایشنامه ادیپ شهریار، لحظه ی آگاهی، ویرانگر است اما تراژدی در اینجا فقط در ویرانی و نابودی خلاصه نمی شود، بلکه در پذیرش رنج و آگاهی فلسفی معنا می یابد.

درواقع ادیپ به صورت ناگهانی با گذشته و حال خود مواجه می شود و این شناخت، هویت او را نابود می کند اما در عین حال معنای تراژدی را کامل می کند. ادیپ با کور کردن خود، تحقیر و تبعید را می پذیرد. او می پذیرد که ناخواسته خطا کرده و راه فراری از تقدیرش ندارد اما در عوض به درکی عمیق تر از هستی و جایگاه خود می رسد. پس شناخت برای او اگرچه نابودکننده است، اما حامل حقیقتی تراژیک و در عین حال متعالی می شود.

 

در مقابل، در داستان رستم و سهراب لحظه ی شناخت خیلی دیر اتفاق می افتد یعنی درست پس از عملی غیرقابل بازگشت. برخلاف ادیپ شهریار، تراژدی این داستان به خاطر تغییرناپذیری سرنوشت نیست. رستم محکوم به کشتن پسرش نیست. او چندین بار در داستان امکان این را دارد که سهراب را بشناسد یا دست کم در مسیر نبرد درنگ کند، اما غرور پهلوانی و به کار بستن حیله باعث می شود بی آنکه بداند، دست به قتل فرزند خود بزند.

رستم وقتی در برابر سهراب جوان قرار می‌ گیرد، جایگاهش به عنوان «پهلوان نامدار ایران» اجازه نمی‌ دهد مدتی صبر کند و راهی جز نبرد جستجو کند. او حتی در لحظاتی که می‌ توانست با آزمون‌ های مختلف هویت سهراب را کشف کند، میدان را صحنه‌ ی رقابتی پهلوانی می‌ بیند که نسل جوان را در برابر نسل قدیم قرار داده و آزمایش می کند.

 

بیشتر بخوانید: ارتباط فیلم پیرپسر با داستان رستم و سهراب؛ غمنامه ای مدرن

 

رستم حتی برخلاف شأن پهلوانی‌ اش از حیله استفاده می‌ کند! وقتی در میدان نبرد شکست می‌خورد، با دروغ از سهراب زمان می‌ خرد تا دوباره به جنگ برگردد. رستم با غرور و فریب مسیر نابودی را می‌ سازد. در آخر وقتی که بازوبند بر بازوی پسر دیده می شود و رستم حقیقت را می فهمد، تراژدی به اوج می رسد. آگاهی در اینجا به جای آنکه فرصتی برای رهایی باشد، به اوج اندوه در داستان تبدیل می شود؛ چون شناخت، درست زمانی فرا می رسد که دیگر هیچ راهی برای جبران نیست.

در رستم و سهراب، این انسان ها هستند که با خطا، غرور و نادانی خود، دست به دست هم می دهند تا به سمت فاجعه بروند. به همین دلیل، رنج تراژیک در شاهنامه بیش از آنکه به «جبر تقدیر» مربوط باشد، از «خطای انسانی» منشا می گیرد. تفاوت رستم با ادیپ در همین‌جاست: ادیپ در مواجهه با حقیقت به نوعی شناخت فلسفی می‌رسد، اما رستم دردی را تجربه می‌کند که راهی برای تبدیل به معنا ندارد. او نه می‌ تواند جبران کند، نه می‌ تواند از عملی که مرتکب شده فرار کند.

 

یک دیدگاه درباره «مقایسه تراژدی ادیپ شهریار و داستان رستم و سهراب»

  1. معصومه کرمی گفت:

    بررسی جالی بود، ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *