وبلاگ
داستان های کوتاه چندخطی؛ مجموعه اول

داستان کوتاه یکی از شاخه های مهم ادبیات است که بر مختصر و دقیق بودن تکیه دارد. برخلاف رمان که فرصت بیشتری برای پرداخت عمیق شخصیت ها و حوادث دارد، داستان کوتاه با کمترین کلمات، بیشترین تأثیر را بر مخاطب می گذارد. در ادامه برای مطالعه چهار نمونه از داستان های کوتاه چندخطی با ما همراه باشید.
پرسه در پارک
چشمهاش می گفت:
حوصله تورو دیگه ندارم! خواهش می کنم نزدیک من نشو! همین چند دقیقه پیش بود که یکی پا گذاشت روی دمم و اعصابم رو به هم ریخت!
دو روز میشه که نتونستم یک وعده غذای حسابی بخورم ؛ شکم وامونده ام رو با آشغال ها پر کردم؛ جای خواب هم ندارم!
تمام شب گذشته رو از ترس سگ های ولگرد خودم رو زیر یک بوته شمشاد قایم کرده بودم؛ یک چشمم خواب بود و یک چشمم بیدار!
همین که هوا روشن شد، هنوز آفتاب بیرون نیامده یه عده آدم مزاحم آمدند توی پارک و شروع کردند به داد و بیداد!
یکی می دوید و فریاد می زد و بقیه هم دنبالش می دویدند و فریاد می زدند!
فکرش را بکن! بعد از یک شب ناآرام آنچنانی، یک عده بیایند بالای سرت و فریاد بزنند و شلوغ کنند.
فقط نشستم و نگاه شان کردم؛ چه کار از دستم برمی آمد؟! آدم های بی ملاحظه!
تلوتلوخوران به این طرف و آن طرف پارک رفتم؛ خوشبختانه پارک بزرگیه! بیشتر اوقات خواب و غذای امثال من رو تامین می کنه ولی به شرطی که بدشانس نباشی!
کمی آنورتر دو تا کلاغ احمق سر یک تکه ظرف پلاستیکی با هم دعوا می کردند؛ این ظرف را می کشید طرف خودش، آن یکی با فریاد و جنجال حمله می کرد و ظرف را پس می گرفت؛ یک غوغای احمقانه!
وسط جنجال آن دو کلاغ نادان، ناگهان حواسم رفت به یک کبوتر چاق سیاه که کمی دورتر مشغول خوردن دانه بود.
اگر می توانستم بگیرمش دلی از عزا در می آمد. اصلاً حواسش نبود؛
می دانی! کبوترها وقتی غذا می بینند، همه هوش و حواس شان را از دست می دهند؛ البته در آن لحظه من هم همه حواسم به کبوتر بود.
پلک نمی زدم ، آرام و سرپنجه داشتم به کبوتر نزدیک می شدم که ناگهان صدای مهیبی از پشت سرم شنیدم؛ درست پشت گوشم!
شاید یک متر از جا پریدم و در جهت مخالف فرار کردم. بیست متر آنورتر برگشتم و نیم نگاهی انداختم؛ حدس بزن چه صدایی بود؟
دیدم یک مرد بی شعور دارد قهقهه می خندد. از شدت خنده صورتش سیاه شده بود؛ مردک وقتی دید حواسم به کبوتر جمع شده از پشت نزدیک شده و کف دست هایش را به هم کوبیده و گفته “پخ”!
باور کن قلبم هنوز آرام نگرفته!
اینها را گفتم که بدانی زندگی من همینطورش هم سخت هست؛ نیازی نیست که تو هم بیایی و با من جنگ کنی!
الان چند دقیقه است که ایستاده ای و خیره به من نگاه می کنی که چه؟ می خواهی چکار کنی؟
محدوده تو مال خودت!
من فقط داشتم از اینجا رد می شدم؛ سعی کن آرام باشی و تحملت را بیشتر کنی!
اینها را که گفتم، با عجله از من دور شد و به سمت حاشیه پارک رفت.
اولش فکر کردم حرفهای من روش تاثیر گذاشته اما اینطور نبود؛ خوشبختانه یک خانم مهربان کمی آشغال گوشت آورده بود و این مزاحم به طمع خوردنش به آن سمت رفته بود!
چقدر دوست داشتم من هم یک گربه خانگی باشم از آنها که الان روبروی تلویزیون لم داده اند و یک ظرف غذای مورد علاقه دم دست شان گذاشته شده؛ هر چند دقیقه یک بار هم صاحبشان، قربان صدقه شان می رود.
یک صدایی می گوید از خواب بیدار شو! تو از آن شانس ها نداری! همین که این آدم خوب کمی غذا آورده و حواس این گربه گردن کلفت را پرت کرده باید خدا را شکر کنی!
بروم ؛ شاید یک لقمه هم نصیب من شد!
خدایا چرا ما گربه ها را اینقدر بدبخت آفریدی؟!

داستان های کوتاه چند خطی
بیشتر بخوانید: چگونه ایده های خلاقانه برای داستان نویسی کوتاه پیدا کنیم؟
خرگوش سبز
حیوانات با چهره های مسخ شده نگاهش می کردند. در میان فوجی از حیوانات محاصره شده بود. خشکش زده بود؛ نمی توانست حرف بزند. خرگوش سبز بزرگی که لبخند مسخره ای به لب داشت تلوتلوخوران نزدیک شد گوش های پشمالوی خرگوش به صورتش مالیده شد. خودش را عقب کشید. یک نفر از پشت خرگوش بیرون آمد و گفت:
– این عروسک چطور؟ فکر می کنید برای تولد دخترتان مناسب باشد؟!

داستان های کوتاه چند خطی
اگه علاقه داشتی میتونی به این مطلب هم سر بزنی: ۱۰ ایده برای داستان نویسی جنایی
خوابی یا بیدار؟
دراز کشیده بود ؛ ملافه نازکی رویش کشیده بود.
از پشت ملافه دید که دخترش با عجله وارد شد ، کشوی کنار تخت را باز کرد ، چیزی برداشت و رفت ولی قبل از آن برگشت و نگاه عمیقی به او کرد!
چند دقیقه بعد پسرش وارد شد.کنارش روی صندلی نشست؛ در سکوت نگاهش کرد؛ به نظر می آمد می خواهد چیزی بگوید ولی نتوانست! به آرامی پیشانیش را لمس کرد. او هم رفت.
کمی گذشت؛ حوصله اش سر رفت؛ نشست؛ همه جا ساکت بود فقط صدای پرندگان را می شنید انگار نوحه می خواندند!
بلند شد و با قدم های آهسته به سمت در رفت؛ همان لحظه در باز شد و دو نفر با برانکارد وارد شدند!
فامیل در سالن نشسته بودند؛ تعجب کرد که همه سیاه پوشیده اند؛ پرسید:
اینجا چه خبر شده؟ وقتی خواب بودم اتفاقی افتاده؟!

داستان های کوتاه چند خطی- خوابی یا بیدار؟
الماس سیاه
انگار ستاره بود یا بخشی از آن که در گرگ و میش هوا، آسمان را شکافت و با نور وصدایی شدید به زمین اصابت کرد.
وقتی رسیدم مثل قلب من می تپید؛ مثل بلور و مروارید، سفید و درخشان بود!
با احتیاط لمسش کردم؛ دلم روشن شد!
دوباره نگاهش کردم؛ تیرگی دلم را به خودش کشیده بود!
گفتم چه حیف شد به زمین آمدی!
صدایی گفت گاهی برای درست کردن چیزی باید از آسمان به زیر بیایی!
امروز اگر دوباره نگاهش کنی سیاه ترین سنگ است، اما گرامی تر از الماس!