وبلاگ
داستان کوتاه چندخطی؛ مجموعه دوم

داستان کوتاه یکی از شیوه های نگارش داستان است که با کلمات و شخصیت های محدودتر نسبت به رمان، پیامش را به مخاطب انتقال می کند. در این شاخه از ادبیات، تمرکز بر اختصار و دقت است تا خواننده تاثیر داستان را حتی در کلمات محدود حس کند. در ادامه برای مطالعه چند داستان کوتاه با ما همراه باشید.
داستان کوتاه همت مور
موری را دیدند که به زورمندی کمر بسته و ملخی را ده برابر خود برداشته. به تعجّب گفتند: «این مور را ببینید که [بار] به این گرانی چون میکشد؟
مور چون این بشنید، بخندید و گفت: «مردان، بار را به نیروی همّت و بازوی حمیّت کشند، نه به قوّت تن.»
زورمندی: قدرت و توانایی
حمیت: غیرت
قوت: توان و نیرو
حکایتی که خواندیم از بهارستان جامی انتخاب شده بود. جامی از شاعران بزرگ قرن نهم بود که ارادت خاصی به سعدی داشت و بسیار به او علاقهمند بود. به دلیل این علاقهمندی، کتاب بهارستان را به تقلید و پیروی از گلستان سعدی نوشته است. این کتاب هشت بخش دارد و ترکیبی از نثر، نظم و شعر است.

داستان کوتاه همت مور
داستان کوتاه بدرقه
وقتی می خواستم در را باز کنم می دانستم محال است دوباره آن تصاویر دوست داشتنی را ببینم ولی آن بخش غیرمنطقی وجودم که اسمش دل است، تشنه همان لحظات و تصاویر بود! چیزی در اعماق وجودم زمزمه می کرد، شاید… شاید!
وقتی می رفتم، مادرم آنجا ایستاده بود؛ پیراهن سفید و ساده اش را که گلهای ریز صورتی داشت و تا پایین زانو می رسید پوشیده بود؛ موهایش را فرق باز کرده بود و گیس سفید ضخیمش را که اسباب تفاخر بود روی شانه انداخته بود.
پدرم جلیقه ی قدیمی قهوه ای را روی یک پیراهن آبی کمرنگ به تن کرده بود و با پیژامه گشاد راه راهش آنجا ایستاده بود. زمین را نگاه می کرد؛ در دستانش تسبیح قرمز دانه ریزی گرفته بود و مدام صلوات می فرستاد. احساس می کردم شانه هایی که همیشه برایم کوهی از قدرت بودند کمی خمیده اند. خسته به نظر می رسید!
مهربان گریه می کرد (مادربزرگ مادری ام را می گویم) چند سالی بود که بیشتر روی صندلی چرخدار می نشست، نه اینکه از راه رفتن عاجز باشد، وزنش زیاد بود و دیگر پاهایش تحمل نمی کرد. مثل همیشه احساساتی و دوست داشتنی؛ دلم می خواست تا ابد کودک می ماندم و در آغوش گرمش گم می شدم تا برایم داستان های عجیب و شگفت انگیز تعریف کند.
زیر آن درخت نارون باشکوه قدیمی، جایی که معمولا عصرها در سایه اش می نشستیم و چای و میوه می خوردیم ایستاده بودند. می خواستند بدرقه ام کنند اما خواهش کردم همانجا بمانند که سیر نگاهشان کنم؛ انگار همه می دانستیم که این دیدار تکرار نمی شود و جادوی کاسه آب مادرم هم تاثیری نخواهد داشت.
گاهی از میان صدها هزار تصویری که در رودخانه زمان می گذرد، یک لحظه را صید می کنی و آنچنان در آغوشش می گیری که حتی پس از مرگ هم نمی خواهی رهایش کنی!
وقتی خواستم در را باز کنم، با همه وجودم دوست داشتم همان تصویر را ببینم!
بیشتر بخوانید: داستان های کوتاه چندخطی؛ مجموعه اول

داستان کوتاه بدرقه
داستان کوتاه تبعید
یک دور دیگر در پذیرایی دور خود چرخ می زنم و سعی می کنم تک تک وسایل خانه را در جای شان، با همان شکل و رنگ و اندازه، دقیق در ذهنم ثبت کنم. بوفه ی شیشه ای و تمام ظروف چینی و کریستال در آن، تابلو فرش نصب شده بر دیوار انتهای سالن، گلدان ها با گل های خشکِ ردیف شده در پشت پنجره، غباری که بر میز نشسته و پارچه های سفیدی که مبلمان را کفن کرده اند. چشمانم را می بندم و مطمئن می شوم که جای همه ی وسایل را حفظ شده ام.
تصویری که پررنگ تر و واضح تر از گوشه و کنار سرد و بی روح خانه پشت پلک هایم جان می گیرد، تَرکی است که مدتی قبل بر دیوار پذیرایی پیدا شد و تا سقف قد کشید. ترکی که پشت قاب عکس های کوچ و بزرگ از سفرها و جشن هایمان، پنهان کرده بودیم، اکنون خودنمایی می کند و رد قاب عکس هایی که دیگر بر دیوار نیست به من، سکوت خانه و چمدان های کنار در دهن کجی می کند.
آخرین چراغ های روشن را نیز خاموش می کنم. در تاریکی خانه به یاد روزهایی می افتم که باریکه های نور از صبح تا اذان ظهر به هر طریقی که می توانستند راه خود را پیدا می کردند و تا اواسط پذیرایی پیش می آمدند. همیشه پرده ها را کنار می زدی تا گلدان های ردیف شده پشت پنجره نور ببینند. سر آخر هم متوجه نشدم که چرا همه ی گلها در خانه ی ما خشک می شوند. دستان یخ زده و عرق کرده ام را مشت می کنم تا لرزششان متوقف شود. دسته ی چمدان را می گیرم و به دنبال خود می کشانم.
وارد راه پله می شوم. کفش هایم را می پوشم. در چهارچوب در می ایستم. حس می کنم چیزی را جا گذاشته ام. تاریکی خانه مانند شب هایی نیست که آرامش را به جانم لبریز کند. سکوت و سیاهی این خانه قبرستان خاطراتی است که دیگر رنگی جز درد و طعمی جز شکست برای صاحبش ندارند. دستم به سمت دستگیره می رود تا در را ببندم که سوتی کر کننده در سرم می پیچد.
“شاید بهتر بود یک دور دیگر در خانه می زدم. شاید بهتر بود با دقت بیشتری وسایل را جمع می کردم. نکند چیزی را جا گذاشته باشم.”
چشمانم را می بندم و نفس عمیقی می کشم اما صدا قطع نمی شود. یک سوت ممتد که در گوش راستم جیغ می کشد. دلشوره دارم و حس می کنم چیزی را جا گذاشته ام. در خانه را می بندم. سنگینی بغض راه گلویم را می بندد. پله ها را با سرعت طی می کنم اما فایده ای ندارد. آخرین پله را با صورتی خیس از اشک رد می کنم. کاش چیزی را جا گذاشته باشم.

داستان کوتاه تبعید
داستان کوتاه آدم و آینه
قبل از آدم، خداوند همه چیز را آفریده بود؛ فقط مانده بود که اسم آنها را به آدم یاد بدهد!
آدم اسم همه آنها را یاد گرفت ولی نتوانست بفهمد که آینه چیست؟!
از آن زمان تا به حال، دنیا منتظر است که بفهمیم کار آینه انعکاس هر آن چیزی است که نشان بدهیم!
اگر بخندیم … می خندد؛ اگر اخم کنیم … اخم می کند ؛ اگر بیاییم … می آید و اگر برویم … می رود!
البته اگر به آینه پشت کنیم به ما پشت نمی کند … پشت ما را نشان می دهد!
کوتاه و اثرگذار؛ ممنونم!