ادبیات جهان

داستان در ایستگاه اتوبوس: غباری که چون تیغ، سینه‌ را می‌شکافد

نقد و خلاصه داستان در ایستگاه اتوبوس اثر ایشتوان ژابو

در ایستگاه اتوبوس داستان کوتاهی نوشته ایشتوان ژابو است که با ترجمه محمد نجفی در مجموعه کتاب‌های کوچک انتشارات نیلا به چاپ رسیده است.

ایشتوان ژابو نویسنده و کارگردان برجسته‌ی مجارستانی است. مشهورترین فیلم او اقتباس سینمایی‌اش از رُمان کلاوس مان، مفیستو (۱۹۸۱) است. در مقدمه کتاب آمده است:

«داستانِ «در ایستگاه اتوبوس»، در مجله‌ی Short Story International چاپِ نیویورک منتشر شد. سردبیرِ مجلّه با این توضیح که داستان را از آن‌سوی «پرده‌ی آهنین» دریافت کرده‌اند و از نویسنده‌ی آن – جُز نامش هیچ نمی‌دانند، از خوانندگان درخواست کرده بود اگر ردّونشان یا اطلاعاتی درباره‌ی این نویسنده دارند در اختیارِ مجلّه بگذارند!» (نجفی، ۴)

در ایستگاه اتوبوس داستان کوتاهی درباره مواجهه فابیان با پدرش است. فابیان که به نظر می‌آید در شهر زندگی می‌کند، آمده است تا به خانواده‌اش در روستای زادگاهش سر بزند. سایه‌ی احساس گناهی که از سوی پدرِ فابیان به او منتقل شده است بر سراسر داستان پرده افکنده و فضای دوستانه‌ای که می‌توانست میان پدر و پسر برقرار شود را غبارآلود کرده و در انتهای داستان انتخاب لجوجانه‌ی پدر در برابر فابیان و گم شدنِ تصویرش میان غبارهای دود غلیظ اتوبوس سینه‌ی فابیان را چون تیغ می‌شکافد؛ هر چند که شاید در عمل، فابیان در برابرِ پدرش ایستاده باشد.

 

داستان در ایستگاه اتوبوس: تحقیر، نفرت و حسادت

داستان از دید راوی دانای کل تعریف می‌شود. هر لحظه از داستان و کوچک‌ترین حرکات فابیان با احتیاط و همراه با عذاب وجدان شدید است. فابیان برای ارتباط گرفتن با پدرش تقلا می‌کند و هر حرفی که به زبان می‌آورد و هر حرکتی که از او سر می‌زند با تحقیر پدر همراه می‌شود.

«فابیان همیشه سعی کرده بود موقعِ صحبت با او راحت و صمیمی باشد، یا این درواقع مالِ زمان‌هایی بود که حسابی تلاش می‌کرد تا مکالمه ادامه پیدا کند؛ خوش داشت حضور و اقامتش در خانه گرم و صمیمانه باشد تا ثابت کند که غریبه نشده، که پیوندش با خانه را نبُریده است.» (ژابو، ۷)

ساعتی که فابیان به مچش بسته مانند خاری در چشم پدرش است و نوعِ صحبت کردنش او را می‌آزارد. به بیانی دیگر احساسی که از سوی پدر به فابیان منتقل می‌شود احساس شرم از تمامِ وجودش است. دلیلِ تمام این‌ها هم آن است که در نگاهِ پدر، فابیان تغییر کرده و لابد با این تغییر احساس می‌کند که با خانواده‌اش متفاوت و از آن‌ها بهتر است.

 

اگر به تهیه داستان در ایستگاه اتوبوس علاقه دارید، می توانید از همینجا اقدام به خرید کنید

 

داستان در ایستگاه اتوبوس در فاصله‌ی بین راهی که فابیان همراه پدرش تا ایستگاه اتوبوس پیاده می‌روند می‌گذرد. تحقیری که پدر از ابتدا نثار فابیان می‌کند در لحظه‌ای که به ایستگاه اتوبوس می‌رسند به اوج خود می‌رسد. از ابتدا می‌توان به وضوح دید که فابیان این تحقیر و سرزنش را پذیرفته و موضعِ پایین‌تری نسبت به پدرِ پیرش اتخاذ کرده است امّا هر چه به ایستگاه اتوبوس نزدیک‌تر می‌شوند، وضعیت ناراحت‌کننده‌تر می‌شود.

حرف‌هایی که فابیان برای قانع‌کردن پدر برای سوار شدنِ اتوبوس می‌زند، با آن که با شوخی و اندکی خشم همراه است، در بطن خود ترحم‌برانگیز به نظر می‌رسند و در نهایت، شکستش در برابر قانع‌کردن پدر و خیره شدنش به تصویر او که لجوجانه بر سر موضعِ کودکانه‌ی خود ایستاده است و عذاب وجدانی که حالا دو چندان به او منتقل شده است دل خواننده را به لرزه درمی‌آورد.

«لحظاتی که ذهنش درگیرِ این چیزها نبود خوش داشت نگرانی‌اش را به‌گردنِ عادتِ خیال‌پردازی‌های اغراق‌آمیزِ خودش بیَندازد؛ شاید اشتباه حس کرده بود. امّا حقیقتِ دیگر، حقیقتِ آشکاری هم در کار بود: پدرش به وجودِ او افتخار نمی‌کرد، بابتِ وجودِ پسرش سربلند نبود آن‌جور که می‌شد توقّع داشت سرش را بالا بگیرد چون پسرش «برای خودش کسی شده» – نه، پدر چه در حرف‌زدن با او، چه حتّا در این‌که لبخندی خرجِ او کند، حسابی خسیس بود، در واقع چیزی در کار بود که اذیتش می‌کرد، چیزی که نگرانش می‌کرد.» (ژابو، ۱۰)

 

داستان در ایستگاه اتوبوس ترجمه محمد نجفی

داستان در ایستگاه اتوبوس ترجمه محمد نجفی

 

تا کجا می‌شود دنبالِ خانواده خود دوید؟

احساس تعلق به خانه‌ای امن و عشقِ بدون شرط نیازی درونی در تمام انسان‌هاست که در موارد معقول از طریق خانواده، خصوصاً پدر و مادر برآورده می‌شود. وقتی که همان مکان و فضایی که قرار بوده است این نیاز را برآورده کند، عشقش را به صورت شرطی نثار فرزند خود می‌کند نقطه‌ای است که شخصیت او می‌شکند، تنها می‌شود و مجبور به انتخاب میان خودش و گرفتن عشق و تأیید از سوی والد می‌شود.

ایستگاه اتوبوس در این داستان همان نقطه و لحظه‌ی انتخاب برای فابیان است. داستان در ایستگاه اتوبوس در کم‌تر از بیست صفحه چنان تصویر تأثیرگذاری از این مواجهه ارائه می‌دهد که تا مدت‌ها در ذهن می‌ماند. در داستان‌های دمِ‌دستی‌تر بارها قهرمانانی از جنسِ پدر فابیان با بارِروی دوششان و فقرِ خودخواسته و لجاجت کودکانه‌شان تصویر شده‌اند.

داستان در ایستگاه اتوبوس امّا تصمیم می‌گیرد که سوی دیگرِ قضیه که کم‌طرفدارتر، عمیق‌تر و تلخ‌تر است را به خواننده نشان دهد. در طول خواندن داستان به این فکر می‌کردم که آیا این من هستم که حق را به فابیان می‌دهم یا داستان است که خواننده را به این سمت سوق می‌دهد. اگر اصلاً داستان از زبان فابیان و نه راوی دانای کل نقل می‌شد چه می‌شد؟ آیا توانش را داشت که فشاری که متحمّل می‌شود را به زبان بیاورد؟ بعید می‌دانم.

فابیان که شخصیت بالغ‌تری نسبت به پدرش دارد، خود را کنار می‌کشد و سعی می‌کند تا به احساسات او راه دهد تا خود را نشان دهند؛ بلکه راهِ بیرون‌رفتی از باتلاق پذیرفته‌نشدن توسط او پیدا کند، امّا می‌بازد. دست و پا زدنش در انتهای داستان ترحم‌برانگیز می‌شود و تمام را‌ه‌ها به رویش بسته‌اند.

در این نقطه او باید تصمیم بگیرد که به دویدن به سمت پدرش که با سرعتِ دلخواهِ کُندَش دلش می‌خواهد کل روز را به پیاده رفتن تا شهر بگذراند ادامه بدهد یا تمام تحقیرها را به جان بخرد و بالأخره به او نشان دهد که دیگر به دنبال عشق و تأییدش خود را نمی‌کشاند.

 

بیشتر بخوانید: داستان جنگل در کام آتش: اگر باید مُرد، پس زندگی چه مفهومی دارد؟

 

دست کشیدن از تأیید خانواده آسان نیست!

شاید اگر بخش پایانی داستان نقل نمی‌شد، اگر فابیان پدرش را میانِ غبارهای دودِ اتوبوس تماشا نمی‌کرد، تأثیر داستان کم‌تر می‌بود. از دید نگاه غالب، درجامعه‌ای که احترام به بزرگ‌ترها برایش بار اخلاقی سنگینی به همراه دارد، فابیان به آسانی می‌توانست به‌حق نباشد. می‌شد که بار دیگر احساساتش تحقیر و نادیده گرفته شود امّا چنین نمی‌شود.

سنگینی باری که فابیان با انتخابِ خود در انتهای داستان در ایستگاه اتوبوس به دوش می‌کشد در جمله‌های پایانی به خواننده منتقل می‌شود و اثر را بدل به داستانی می‌کند که این‌بار به دفاع از این قشرِ نه‌چندان محبوبی می‌پردازد که با وجود تمام فشارهای روانی، عذاب وجدان و احساس گناهِ منتقل شده از سوی خانواده‌شان، باز هم تصمیم به ادامه مسیرِ خود می‌گیرند و تسلیم تعریف‌شده‌ها نمی‌شوند و چرخه‌ی آزار و تحقیر فرزند را مختل می‌سازند.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *