بررسی نبرد حماسی رستم و دیو سپید در شاهنامه

نبرد حماسی رستم و دیو سپید

داستان نبرد حماسی رستم با دیو سپید یا دیو سفید یکی از معروف ترین بخش های شاهنامه است که در هفتمین و آخرین خان از هفت خان رستم رخ می دهد. دیو سپید، فرمانروای دیوان مازندران، نه تنها دشمنی نیرومند است بلکه نقشی سرنوشت ساز در ماجرای نجات کیکاووس و سپاهیانش دارد آن هم به این علت که پزشکان بر این باورند که تنها خون دل و مغز دیو سپید می تواند بینایی از دست رفته ی کیکاووس را بازگرداند. در ادامه به شرح داستان نبرد حماسی رستم و دیو سپید در شاهنامه خواهیم پرداخت.

 

جایگاه دیو سپید در داستان های شاهنامه

در شاهنامه، دیوان موجوداتی اهریمنی هستند که در برابر قهرمانان ایرانی قرار می گیرند. این موجودات نمادی از نیروهای تاریکی، هرج و مرج و دشمنان ایران زمین هستند. به طور مثال در داستان نبرد رستم و اکوان دیو در شاهنامه، این دیو با ویران کردن چراگاه های ایران و نابود کردن دام ها، مردم را به وحشت می اندازد و خسارتی بزرگ به سرزمین وارد می کند. اما در میان تمام دیوانی که فردوسی از آن ها سخن می گوید، دیو سپید جایگاهی ویژه دارد.

 

نبرد حماسی رستم و دیو سپید

نبرد حماسی رستم و دیو سپید

 

دیو سپید نه تنها فرمانروای دیوان مازندران و یکی از قدرتمندترین دیوان شاهنامه است، بلکه در یکی از مهم ترین بخش های این حماسه یعنی هفت خان رستم به عنوان دشمن اصلی قهرمان ظاهر می شود. این دیو، موجودی ترسناک با چهره ای سیاه، موی سپید و هیکلی غول آسا که در غاری تاریک زندگی می کند. در برخی تفاسیر، دیو سپید یا دیو سفید را نماد دشمنان خارجی ایران یا چالش هایی دانسته اند که قهرمانان باید برای اثبات شایستگی خود از آن ها عبور کنند. در نبرد حماسی رستم و دیو سپید، این روایت جاودانه را با جزئیات بازگو می کنیم.

 

کیکاووس و ورود به سرزمین دیو سپید

نبرد حماسی رستم و دیو سپید با کیکاووس، پادشاه ایران، شروع می شود. او که همواره به دنبال فتوحات جدید می گشت، این بار رویای فتح مازندران را در سر داشت. مازندران، سرزمینی افسانه ای که دیو سپید، فرمانروای دیوان آن بود. برخلاف هشدارهایی که بزرگان دربار در رابطه با خطرهای این کار داده بودند، کیکاووس مغرورانه سپاهش را به سوی مازندران رهبری کرد. اما آنچه در مازندران انتظارش را می کشید، چیزی جز شکست و اسارت نبود!

 

اگه به تهیه کتاب گزیده هایی از شاهنامه فردوسی علاقه داری، میتونی از طریق همین لینک اقدام کنی

 

دیو سپید از ورود کیکاووس به سرزمینش آگاه شد و با حیله ای مرگبار، شاه و سپاهش را گرفتار کرد. او با به کار بستن جادویی تاریک، طوفانی برپا کرد که نه تنها سپاه ایران را بهم زد، بلکه چشمان کیکاووس و یارانش را نابینا ساخت. به این صورت آنها بدون آنکه توان مقابله داشته باشند، اسیر شدند و در غاری تاریک به بند کشیده شدند. تنها امید باقی مانده برای شاه و سپاه ایران، قهرمانی بود که بتواند دیو سپید را شکست دهد و جادوی او را باطل کند. این قهرمان کسی نبود جز رستم، پهلوان بزرگ زابلستان.

 

رسیدن رستم به غار دیو سپید

همانطور که اشاره شد، داستان نبرد حماسی رستم و دیو سپید، بخشی از هفت خان رستم است. پس رستم بعد  از پشت سر گذاشتن شش خان پرخطر، رستم، سرانجام به آخرین و دشوارترین خان خود یعنی مواجهه با دیو سپید رسید.

رستم همراه با دیوی به نام اولاد، که او را اسیر  مجبور به راهنمایی کرده بود، به هفت کوه سهمگین که غار تاریک و هولناک دیو سپید در آن قرار داشت، رسید. شب را در همان حوالی گذراند و پیش از طلوع خورشید، آماده نبرد شد. اما پیش از ورود به غار، اولاد را دست و پا بسته، در گوشه ای رها کرد تا مبادا از فرصت استفاده کرده و خیانتی به کار بندد.

 

با طلوع آفتاب، رستم شمشیر و گرزش را محکم در دستانش فشرد و بی باکانه به سوی غار پیش رفت. در برابر او ورودی تاریک و خوف انگیز غار قرار داشت. رستم گام هایش را محکم تر از همیشه برداشت و به دل تاریکی فرو رفت، بی آنکه بداند چه سرنوشتی در انتظارش است.

 

نبرد حماسی رستم و دیو سپید

در ادامه نبرد حماسی رستم و دیو سپید  آمده که رستم، پهلوان جوانمرد، بی آنکه عجله کند، دیو را نظاره کرد. رسم جوانمردی حکم می کرد که دشمن را در خواب از پای در نیاورد، پس فریادی سهمگین سر داد و دیو را از خواب بیدار کرد. دیو سپید، چشمان سرخ و خون گرفته اش را گشود، نعره ای وحشتناک کشید. رستم در یک چشم بر هم زدن، با گرز سنگینش ضربه ای بر سینه دیو کوبید. نبردی سخت آغاز شد. دیو با چنگال های تیزش به رستم حمله می برد، اما پهلوان ایران با چالاکی ضربه ها را از سر می گذراند.

 

نبرد حماسی رستم و دیو سپید

نبرد حماسی رستم و دیو سپید

 

رستم که فرصتی یافت، خنجری از کمربند بیرون کشید و ناگهان بر دیو یورش برد. با تمام نیروی بازوانش، خنجر را در پهلوی دیو فرو برد و با یک حرکت، یک دست و یک پای دیو را برید. دیو سپید نعره ای کشید که زمین و زمان را به لرزه انداخت اما همچنان به نبرد ادامه داد. رستم که از حریف سرسخت خود به ستوه آمده بود، لحظه ای تمام توانش را جمع کرد، دیو سپید را زمین زد و با خنجرش پهلوی او را شکافت. پیکر خون آلود دیو بر زمین افتاد و جهان از شر او رهایی یافت.

 

رستم خم شد و جگر دیو را بیرون کشید. همان جگری که خونش داروی بینایی کیکاووس و سپاهیان نابینای او بود. در آن لحظه، غار غرق در خون و جسد دیوانی شد که از ترس، پا به فرار گذاشته بودند. رستم، پیروز از سخت ترین خان خود، آماده شد تا هدیه ای گران بها برای شاه ایران ببرد.

 

تهیه درمان چشمان کیکاووس

رستم، پس از پیروزی در نبردی سهمگین، با جگر خونین دیو سپید به سوی سپاهیان ایران حرکت کرد. او می دانست که کیکاووس و یارانش همچنان در اسارتند و چشمانشان در تاریکی فرو رفته است. تنها قطره ای از خون جگر دیو سپید می توانست بینایی آنان را بازگرداند.

 

خبر پیروزی رستم که به ایرانیان رسید، شروع به رقص  پایکوبی کردند و رستم را به خاطر نیروی پهبوانی ستودند. رستم جگر را در دست گرفت و قطره ای از خون گرم آن را در چشمان کم سو شده ی کیکاووس چکاند. لحظه ای بعد، شاه ایران چشمانش را گشود. نور، بار دیگر به نگاهش بازگشته بود! شادی در میان سپاه ایران موج زد. یکی پس از دیگری، سربازانی که نابینا شده بودند، از خون جگر دیو بهره بردند و دیدگانشان روشن شد و به این ترتیب داستان نبرد حماسی رستم و دیو سپید به پایان رسید.

 

 

پریسا سعادت وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 × دو =